تبليغاتX
توله سگ سیبیل دار





















توله سگ سیبیل دار

یادداشتهای متفرقه

 

 

در گنجمو وا میکنم به لباس های رنگی توشون خیره میشم:سبز صورتی بنفش آبی...

انگار حوصله ی هیچ رنگی رو ندارم..

ترجیح میدم سفید بپوشم..!!

..

میرم جلوی آینه دیگه عادت کردم که هرروز تار موی سفید جدیدی و ما بین موهای رنگ شده ام ببینم

دیگه حتی به اینم عادت کردم..

انگار کلا به زندگی بی برنامه عادت کردم..

..

رو در یخچال کاغذ جدیدی رو میچسبونم

روش مینویسم: منم یه جوونم! پس چرا نمیتونم؟!

..

خودمو ول میکنم رو کاناپه فرو میرم توش بعد

با خودم فکر میکنم

حس کبریت و دارم بعد از اختراع فندک

..

لیوان چای دستمه و به صفحه ی خاموشه تلویزیون زل زدم..

به چیزی فکر نمیکنم اما نگام خیره مونده..

..

(نازنینا با تو گویم گریه دارد حال ما)

..

مداد و کاغذم رو بر میدارم تا یه چیزی بنویسم..

هیچی به ذهنم نمیرسه..ته مداد و نیگا میکنم جای دندونام بصورت خوفناکی مونده روش.

..

از حس ترحم  بدم میاد میخوام هوووووووووووووووار بزنم...

..

چراغ اتاق رو خاموش میکنم

میرم بخوابم

 اما

این دفعه دیگه حتی خوابمم نمیبره..!

..

خستم

 فقط همین

 

 

 

مانیا

 

پیوست:

به من خوبی نکن

  شاید، برای هر دومون بد شه

 نشستم تو دل طوفان

 بذار آب از سرم رد شه

 به من خوبی نکن

وقتی کنار من نمی مونی

  نگو بد می شم از فردا

 تو که دیدی نمی تونی

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

امروز خيلي يادش كردم

 راستش دلم براي خودم سوخت

شايد نوشته ي مسخره ايي رو گفته باشم اما كلي گريه كردم موقع نوشتنش

هميشه كه نبايد همه ي حسا نوشتني باشن

....

من آن دختري هستم كه روزي احساسي داشت

مردمان احساسش را به گند كشيدند

..

كاش مردمان ميدانستند كه من هم روزي عشق را خواهم خواست!

در اوج ناتواني همبستري خواهم خواست..اي كاش ميدانستند

....

آن روزها گذشت و جز نفرت چيزي در دلم نمانده است

مردمان هرگز نفهميدند من چگونه انساني هستم؟!

مرگ بر مردمان اين شهر گوارا تر از آب باد

 

 

مانيا

 

 

پيوست:

نشستم به هواي تو من

گريه نكن دل بي تاب از بي خبريش

گريه نكن

شكوه نكن

گريه نكن

شكوه نكن

اي واي

چه آرام

 

۲.هردو باهم رفتند حالا دیگه تنهام

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

مي خواستم بِت بگم چقد پريشونم

ديدم خودخواهيِ

 ديدم نمي تونم

تحمّل ميكنم بي تو به هر سختي

به شرطي كه بدونم

 شاد و خوشبختي!

 

 

 

مانیا

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

اين نوشته ها پاك نويس اين نوشته ها ويرايش اين نوشته ها هيچي نشدن..به همون صورت كه نوشته شدن تايپ هم شدن:

 

دسته ي كاغدام رو روي ميز ميذارم

ميشينم پشت ميز و در نخستين نگاه به بيرون آفتاب رو ميبينم..

چشمام اذيت ميشن..

فوري نگاهم رو ميدزدم و خودكارم رو برميدارم

گاهي وقتا با خودم ميگم شايد خواب اين مغز من؟!!!پس بهتره بيدارش كنم..(تا تنور داغه....)

فكر ميكنم

نميدونم چه مدت طول ميكشه

 اما

 وقتي به خودم ميام كه فنجون چاي ام يخ كرده

انتخاب سختي هست برام

 اما

من تصميمم رو گرفتم

فراموش ميكنم...!!

باز افكار ممنوعه سراغم ميان..شايد بايد در جوابشون سكوت كنم..اما ميدونم كه نميتونم!

به صفحه ي مانيتور زل ميزنم به تصوير خودم خيره ميشم..

۹-۱۰ ماه دوري از خانواده چقدر عوضم ميتونه كرده باشه؟!

....

ميرم سراغ كتابخونه ي كوچيك اتاقم

بلكه جمله ايي كه با احساسم هماهنگ باشه رو پيدا كنم..

ميون كتابهام پرسه ميزنم اما هيچي نميفهمم حواسم به هيچ  چيزي و هيچ كس نيست..

كلمه هارو الكي گاز ميزنم..هرچي به نظرم ميرسرو مينويسم

من ندونسته چه كارها كه نكردم..شايد هم گاهي دونسته بوده باشه اما اون روي من بوده قطعا..

شايدبا حرفم اونو  داغونش كرده باشم...شايد

از اين همه فكر سرم گيج ميره

خودكارمو زمين ميذارم و به خواب براي فرار روي ميارم

من جه آسان بي خداحافظي ميگريزم.

مانيا

 

پيوست:

۱.چمن باش رشد كن.حتي اگه لگد شدي.

۲كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود يادت.. ولي آهسته ميگوشم خدايا بي اثر باشد!.

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

عبـور کـن از کنـارم  

 مثـل یک انسـان

 نـه تنـه بزن

 نـه لبـخند

 

مانیا

 

پیوست:

هر دو طرف پشت بام به یک اندازه بلند است

مواظب باش

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

چه آسان گذشتم از عشق پاکت..

افسوس ندانستم

با تار و پودت من بیگانه بودم...

ای کاش من جان داده بودم

 

مانیا

ضمیمه:

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم

 

پیوست:هرچه بود زندگی بود..

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

گاهی وقتا میشه يه دنيا حرف زد بدون اونکه لب از لب باز کرد.

 

 

مانیا

 

 

پیوست:

تو مپندار که از یاد تورا خواهم برد//من بدون تو به یک پلک زدن خواهم مرد

تو با دست مهربونت به تنم مرهم کشیدی

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

حمید دوست عزیزم مدتهاست میام وبلاگت اما نمیتونم کامنتی بذارم نمیدونم ایرادش از من هست یا وبلاگ تو؟!

منم تا ۸ تیر امتحان دارم واسه کنکور اومدم تهران!

من وبلاگ سیاسی ندارم که بخوان فیلتر کننش ..

اونو به خاطر قشنگیش گذاشتم و ندا رو بخاطر دل خودم...!!

امیدوارم بفهمن اونا هم!

مرسی حمید جان که همیشه بهترین نظراتو برام میذاری

 

دوست کوچک تو

مانیا

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

با خودم فکر میکنم که اون لحظه ندا به چی اونطور نگاه کرد؟!

نمیتونم بفهمم ...

شاید هیجوقتم نفهمم که چرا ندا و امثال اون باید قربانیان این سیاست کثیف بشن؟!

چقدر سخته که توی یه لحظه ی خیلی کوتاه عزیزترین کست رو از دست بدی.

همیشه در خاطر یک ملت خواهی موند ندا

 

مانیا

پیوست:

 http://www.4shared.com/file/113400833/197abf87/Just_for_freedom.html

 گرگها خوب بدانند که در این ایل غریب / گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز / گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند / توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

صدای مرگ نزدیک تر از اونیه که فکر میکردم!حوزه ی امتحانیم درست روبه روی کوی دانشگاه

....

 برگشت دلتنگ صداش بودم

آرامشی دوباره وجودم رو پر کرد

خدایا شکرت

 

مانیا

 

ضمیمه:

خدایا دخترم خیلی جوونه، اگر پیش تو آرومه بمونه

 خدایا دخترم خیلی عزیزه، نذاری اشکی از چشماش بریزه، اگر دیدی بهونم رو میگیره

بگو بابا همین روزا میمیره

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

خواب

خواب

خواب

 

معتاد به خواب شده ام

روزهایم همه کسالت آور

و تو ای دوست کجایی؟!!نجاتم ده

 

مانیا

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

این روزها من دغدغه دارم که در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند

و

رسیدن حق کسانی که نمی دوند !

در عجبم و متاسف برای این روزگار

مانیا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

آقای رییس جمهور سلام

دختر جوانی هستم که نه از سیاست چیزی میدانم و نه اینکه میخواهم چیزی بدانم.اما سوالات بیشماری دارم آقای رییس جمهور که به شرح ذیل است:

۱.چرا تا ظهر در تهران کد آقای ایکس چیز دیگری بود؟

۲.چرا ۱ ساعت از شمارش نگدشته پیروزی شما اعلام شد؟!

۳.چرا بین شمارش وقفه افتاد؟!

۴.چرا بعضی از آقایان دستگیر شدن؟!و یا در منزل حبس خانگی؟!

۵.چرا رو جوانان ملت که امید و سرمایه ی ایران عزیزمان هستند دست بلند میکنید؟!

۶.چرا آقایان در فرودگاه امام در حال خروج از کشور دیده شده اند؟!

۷.چرا سایت های اطلاع رسانی فیلتر شده است؟!

۸.چرا پارازیت امون مردم رو بریده؟!

۹.چرا ۶۲-۳ ٪ مردم هوادار دیده نمیشوند؟!

۱۰.چرا تلفن ها قطع شد؟!

۱۱.چرا ماموران لباس شخصی به دختران جوان رحم نمیکنند؟!

۱۲.چرا فیلم هارا تکذیب میکنند؟

۱۳.چرا صدا و سیما مردم را مطلع نمیکند؟!

۱۴.چرا روزنامه ی آقای ایکس متوقف شد؟!

۱۵.چرا نمایندگان در پای صندوق های رای حضور نداشتند؟!

۱۶.چرا حداقل در روز زن به زنان رحم نکردند؟!

و...

صحنه های فجیعی را دیدیم

گریه کردیم

فحش دادیم

رای دادیم

راي ما چه شد؟

آن حماسه ي عظيم و ملي چه شد؟!

دولت جدید چه چیزی را به ارمغان اورد؟!!

به راستی این انتخاب ملت بود؟!رییس جمهور گرامی این جایگاه انقدر ارزش داشت؟!که متوسل به دروغ و زور شوید؟!

.....

آقای رییس جمهور عزیزدر آخر

پیروزی خونین شما را تبریک میگویم.

و سلام.....

نامه ناتمام

مانیا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

سیاست مانع از هرگونه صحبت اضافه ی دیگری شده!

 

مانیا

 

پیوست:

دوست داشتن من هم نیز زیر سوال رفته...!!!

مشروعیت اینرا چه کسی ثابت خواهدکرد؟

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

ديدم تو خواب وقت سحر
شهزاده اى زرين كمند
نشسته رو اسبه سفيد
ميومد از كوه كمر
ميرفت و آتش به دلم ميزد نگاهش
كاشكى دلم رسوا بشه
دريا بشه اين دو چشمه پر آبم
روزى كه بختم باز بشه پيدا بشه
اونكه
اومد تو خوابم
شهزاده ى روياى من شايد تويى
اونكس که شب  در خواب من
آيد شاید تويى تو
از خواب شيرين ناگاه پريدم
او را نديدم ديگر كنارم
به خدا

جانم رسيده از غصه بر لب هر روز و هرشب در انتظارم بخدا...!!

 

 

 

 

مانیا

 

 

پیوست:

وقتی یک دختر حرفی نمیزند
میلیونها فکر در سرش می گذرد

وقتی یک دختر بحث نمیکند
عمیقا مشغول فکر کردن است

وقتی یک دختر با چشمانی پر از سوال به تو نگاه میکند
یعنی نمی داند تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود

وقتی یک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید: خوبم
یعنی اصلا حال خوبی ندارد

وقتی یک دختر به تو خیره می شود
شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ میگویی

وقتی یک دختر سرش را روی سینه تو می گذارد
آرزو می کند برای همیشه مال او باشی

وقتی یک دختر هر روز به تو زنگ می زند
توجه تو را طلب می کند

وقتی یک دختر هر روز برای تو [اس ام اس] می فرستد
یعنی میخواهد تو اقلا یک بار جوابش را بدهی

وقتی یک دختر به تو می گوید دوستت دارم
یعنی واقعا دوستت دارد

وقتی یک دختر اعتراف می کند که بدون تونمی تواند زندگی کند
یعنی تصمیم گرفته که تو تمام آینده اش باشی

وقتی یک دختر می گوید دلش برایت تنگ شده
هیچ کسی در دنیا بیشتر از او دلتنگ تو نیست

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

دلم نمیخواد فکر کنه تنهاس

مانیا

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

من نه اهل سیاستم نه از سیاست خوشم میاد

اینروزها اما تب سیاست همه رو گرفته...!

از جناب موسوی بدم نمیاد اما  از این تقلید کورکورانه این مد شدن بستن پارچه ی سبز بدم میاد. بخدا نه کلاس داره نه نبودش افت..!!!

یا طرفدارای احمدی نژاد با بستن پرچم ایران چی رو میخوان ثابت کنن؟!

بحث آینده ی ایرانه نه قرتی بازی

لطفا

واقع بینانه تر برخورد کنید.

 

مانیا

 

پیوست: ۵۰٪ موسوی ۵۰٪ کروبی

رای من قطعی نیست.

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

کاش اینرا میدانستی حتی اگر همیشه از من دور بودی و خواهی بود

حتی اگر در این دوری تورا از دست دادم

اما

هنوز علاقه ایی دارم به بودنت در کنارم..!!

هنوز مشتاق دیدارت هستم

اما

امان از این غرور لعنتی..!

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

نمیدونم تا کی میتونم تنها بمونم...!!

مانیا

+نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

جنگيدم براي پسری كه دوستش داشتم و دوستم داشت ،هر چند بي نتيجه...

او سرانجام تركم كرد

ادعا نمی کنم، همواره به یادش هستم

ولی

ادعا می کنم لحظاتی که به یادش نیستم، باز هم دوستش دارم

 

مانیا

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

گاهی با خودم مرور میکنم

گاهی خودمو با گذشته مقایسه

گاهی...

لذت جالبیه...!!!

 

مریم گلی

درنا جووووووووووووووووووووووووووووون

اشبک

هدیه

دامیان

فرشید

راه راه ها

حمید

فرزام

بابا مرتاض

و...

 

تمام خاطراتم رو شما برام یه یادگار گذاشتین.مرسی

 

 

مانیا

 

پیوست:

خاطراتم همچو بادی میوزد بر جان خستم...ای دریغا عمری تلف شد من دارم چه مینویسم؟؟!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

یه جور حس متفاوت در درونم ایجاد شده

از یه طرف حس خوب دوست داشتن و از طرف دیگه حس تلخ انزجار

پتو رو میکشم تا بالای سرم

چشمام به تاریکی زیر پتو کم کم عادت میکنه

بغضمو خالی میکنم...اشک میغلته روی گونم

گریه امونم نمیده...

با خودم فکر میکنم آخرش چی میشه؟!

منکه نمیتونم به زور صاحب کسی بشم که دلش پیش من نیست..

از خودم بدم میاد..

از اینکه ۴ماه همه جوره باهاش بودم و هر کاری براش کردم...

هه خندم میگیره

به سادگیم میخندم

به حماقتم..!!

چه آسون باختم

چه سریع کم اوردم..!!

دلمو گرو گذاشتم اما منکه خبر نداشتم..!

خیس عرق شدم

نفسم میگیره پتو رو میزنم کنار

نور چشمامو اذیت میکنه

تک تک وجودم داره ذوب میشه..!!

به صفحه ی موبایلم نگاه میکنم حتی یه اس ام اس ام نداده...دلم میشکنه دلم یه ماهه که هرروز میشکنه .. پس چرا صداش رو نمیشنوه؟!

شاید میفهمه و خودشو میزنه به کریت..!!

تو دلم میگم:

من به یاد تو چه شبها تا صبح گریه نکردم ولی فک کنم تو تو دلت میگی دیگه بر نمیگردم

چی شد؟چطور شد؟!که دله تو ازمن خسته شد؟!

تو دلم به خودم به این حرفهای بچگونم میخندم...آخه من چه اشتباهیی کرده بودم؟!!

خداوندا...خلاصم کن...

یا این وری

یا اون وری

 

 

 

 

مانیا

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

نمیتونم انکار کنمش...!!

من هنوزم به اون فکر میکنم.

 

مانیا

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

هيچوقت به اولين تار موي سفيدم فكر نكرده بودم

امروز صبح وقتي همه خواب بودند از تخت فلزي خوابگاه اومدم پايين.

شونم رو بر داشتم

جلوي آيينه واستادم

 به شونه كردن موهام مشغول شدم و ديدمش!

اولين تار موي سفيد من

نميدونم چه جور حسي بود؟!

گنگ نيستم اما گنگ هستم...من چگونه حسي هستم؟!

حس درد

حس دوري

حس بغض

حس بزرگ شدن

نياز داشتم كه كسي كنارم باشه تا التيام بخش اين دردم باشه اما ..

كسي نبود!

 

حتي تو

(دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد)!

 

 

 

....

 

 

 

 

خيلي سخته كه بدوني كسي و كه دوسش داري داره ازت دور ميشه!

 

وعشق صداي فاصله هاست.....!!

كاش ميتونستم اين فاصله هارو كم كنم

كاش ميتونستم باهاش يكرنگ يشم

كاش ميتونستم اين يكرنگي و حفظ كنم

تا يكي بشيم

تا شايد اونوقت ديگه از هم جدا نميشديم

 

 

 

.....

 

 

 

 

مانیا

 

ببخشید دیر میام و بی جواب میرم...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

باز با آن ديگري ديدم تورا جاي قهر و اخم خنديدم تورا

باز گفتي اشتباهت ديده ام گفتمت باشد بخشيدم تورا

باز هم اين قصه ات تكرار شد با رقيبان رفتنت انكار شد

آنقدر كردي كه ديگر قلب من از تو و از عشق تو بيزار شد

آن رقيبان يك شبت ميخواستند ذره ذره پاكي ات مي كاستند

شب به مهمان خانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخاستند

آمدي گفتي پشيماني دگر زين پس پاك ميماني دگر

گفتمت توبه به گرگان چاره نيست گفتي ام چون كوه ايماني دگر

گفتمت باشد بخشيدم تورا اخم وا كردم خنديدم تورا

زين حكايت ساعتي نگذشت تا باز با آن ديگري ديدم تورا

تورا ديگر نميخواهم

مگو ديوانه ميباشم

كه ديگر خانه ات همچو مسافرخانه ميباشد

 

مانیا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

شاید اگه زمان به عقب بر میگشت میتونستم...!!اما حالا دیگه خیلی دیر شده.

 

روز اول نتونستم حرفاتو جدی بگیرم

روز آخر ولی دیدم که بدون تو میمیرم

مانیا

 

پیوست:

۱.هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره

۲.کی فکر میکرد یه روز نگات اینجوری داغونم کن..؟؟

 

(نمیدونم چرا قدرت جواب دادن به نظراتتونو ندارم ببخشید )

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 

مدتی است که میخواهم زمان را نگه دارم

به تنهایی محتاجم!

خدا یزد را از من نگیرد!

مانیا

 

پیوست:

۱.نگاه کن ميان اين‌همه آدم‌ که در عکس پير شده‌اند من و تو جوان مانده‌ايم می‌بينی؟ مثل روز اول!!!!!

 ۲.فریادم درون جمجمه ام .. می پیچد!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

خودمو سپردم دست جاده ای به اسم سرنوشت!

مانیا

 

پیوست:

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم !

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

سال‌ها پيش از اين , زير يك سنگ , گوشه‌اي از زمين , من فقط , يك كمي خاک بودم

ولی امروز..!

مانیا

 

پیوست:

روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

روزهام معمولا تکراری شدن برام

 اما 

شب قصه ی تازه ای رو اینروزها برام رقم میزنه..حس عجیبیه!

ترس خفیفی وجودم رو میگیره

شبهام پر از کابوس

و من غرق ابهام...!!همممممممممممم

مانیا

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |