تبليغاتX
توله سگ سیبیل دار





















توله سگ سیبیل دار

یادداشتهای متفرقه

 

 

 

اتاق نشیمن-خونه:

 

پتو رو میپچیم دور خودم و توی کاناپه فرو میرم

به حرفهای ملودی و دوستش گوش میکنم..

ملودی با هیجان نگاهم میکنه.!.لبخند ملیحی تحویلش میدم

 و

رومو میکنم به تلویزیون..

ملــودی

تلفن رو قطع میکنه

و میپره رو کاناپه

 بغلم میکنه و

 ازم میخواد که باهاش بیرون برم..

به زور لبخندی میزنم و میگم : تو بـــرو من تو خونه راحت ترم

اخم کوچیکی میکنه و میگه تبلی نکن تا کی میخوای زانوی غم به بغل بگیری؟!

میام حرف بزنم که انگشتشو میذاره روی لبمو میگه: باشه باشه.. هیــــــــــــــــــــــــس دیگه هیچی نگو..

و پا میشه از کنارم میره..

 

...

 

اینترنت-چت:

 

هنری: من از اس ام اس و چـــت بدم میاد..

من:..

هنری: یه نامــه دارم زحمتشو میکشی؟

من:باشه بعدا ازت میگیرمش..

هنری:چـــرا گوشی رو بر نداشتی پس؟

من:خواب بودم

هنری:میای امروز بیرون؟

من:حوصله ندارم

و..

هـــنری: میدونی چیه مانیا؟!تو زیادی نا امیدی.. ببخشید اما

کوپن پیشنهادات من به تو پر شد..

 

بی هیچ حرفی خیره میشم به مانیتور

 

 

خونـــه-سر میز شام:

 

بابا-مانیا لطفا پولایی که بابت خرید شلوار و.. بهت دادم و بهم پس بده

سرفه میکنم ملودی لیوان آب رو میده دستم..

آروم که میشم به ملودی نگاه میکنم که نگرانانه نگاهم میکنه

 و

 بعد رو به بابا میگم: باشه داخل کشو ی میزمه..

بابا با ناراحتی میگه-آخه دختر چرا نمیری بیرون خریـــد کنی؟!هر سری بهت کلی پول میدم اما تو..

با غذام بازی میکنم و بدون اینکه بخورم میز شام رو ترک میکنم

 

 

...

 

تهران-خیابان..:

 

(چگونه سرزخجالت برآورم بر دوست که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم)

 

سیب نصفه ساعت .. صبح دم در خونمون منتظره تا برم باهاش بیرون

 و

 من غافل از همه جا..خوابیــدم

 

 

مانیـــا

 

فال حافظ:

چوبشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست..

تعبیر:

تو خودت نمیدانی که چه میخواهی .. ساکتی اما درونت متلاطم است..

سعی کن با خودت کنار بیایی..

 

 

+:

 

نویسنده:-؟؟

هزار بار ديگر هم که از شانه‌ای به شانه‌ی ديگر بغلتی اين شب صبح نمی‌شود وقتی دلت گرفته باشد

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

هرگز نتوانستم دلیلی بیابم برای رفتن بی مقدمه ات..

من مدتهاست که تنهایم

صدایت محو نشدنی ترین خاطره در ذهن من خواهد بود

 

از تخت پایین  میام

ژاکت زرشکی رنگ کهنه ایی رو که  شب قبل روی صندلی چرمی کنار تختم  گذاشته بودمو  بر میدارم..

میرم پشت بزرگترین پنجره ی اتاق پذیرایی میایستم

و به بارش برف نگاه میکنم..

ناگهان دستی دور شکمم پیچیده میشه

چشمام رو میبندم و میذارم که کامل من رو در آغ**و**ش بگیره..

چونش رو روی شونه ام احساس میکنم

نفس هاش رو میتونم بشمارم کنار گوشم

آروم

و

منظم

خالی میشم از حس گرمای وجودش

با دست دیگش موهامو نوازش میکنه

لبخندی میزنم

چشمام رو آروم باز میکنم

به دونه های برف خیره میشم

چه آروم میان و میشینن پشت شیشه

دلم شور میزنه میترسم بازم  تنهام بذاره و بره

بر میگردم تا محکم ب**غل**ش کنم و بب**وس**مش

 و

بگم که من میخوام فقط ماله خودم باشه

 اما..

همه چی در یک چشم بهم زدن تموم میشه

دیگه

 اثری از اون نیست

اشک تو چشمام جمع میشه رومو برمیگردونم

یه گوله برف چسبیده به پنجره

با نگاهم دنبالش میکنم  آروم لیز میخوره میاد پایین

اطمینان دارم که(او) اینجا بوده تمام این مدت

گریه امونم نمیده

میدوم سمت دستشویی

شیر آب سرد رو تا جای ممکن باز میکنم

سرم رو میگیرم زیر آب:

لب دریا، جدال تور و ماهی، ز وحشت می رود چشمم سیاهی، تپیدن های جان ها بود بر خاك، كنار هم، گناه و بیگناهی

 

 

مانیا

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 نانوک پسر همسایه رو به رویی ما بود تا ۱۰ سال پیش ..

 

 (سانســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور شـــد)

 

مانیا

 

 

+نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

از نگاه نافذ مرد سنگ فروش میترسم

-تاریخ تولد و اسمتون خانوم

-..

و بعد

سرم را بالا میگیرم

نگاهش را به نگاه نگرانم میدوزد:(یکی دو سال پیش یک زلزله تو زندگیت داشتی که هنوز پس لرزه هاش حس میشه..)

تهی میشوم

فقط نگاهش میکنم

گوش هایم دیگر نمیشنوند

دوستم بی خبر از همه جا آروم در گوشم میگوید: به حرفاش فکر نکن همش چرت و پرته..

 

مانیا

 

میان مهربانان کی توان گفت

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

 

+نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 ح.ب ۶ ماه بدون تو..

اما، حقیقت این است که امروز به راستی تنهایم

 

 کاش قاصدکی از جهان آنان پیامی ام می آورد، که تمام عمر در انتظار

 قاصدکی بودم..


                                                                نویسنده:آرش

 

مانــــــــــیا

 

ضمیمه:

 

 

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگها

ناپدید ماند

                                                پناهی

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

سنگینی تک تک کلماتش را حس میکنم

من تحقیر میشوم

 ناخوداگاه در خود میشکنم

 و

شاید به زودی تمام شوم.. 

از نبودش سخت دلم گرفته بود

و از بودنش..

 

 تقدیم به:

دوست نویسنده ی من

 

مانیا

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

در ماشین رو باز که میکنم لبخندی تحویلم میده

با سر جواب میدم

و

میشینم کنار دستش

به سرعت گاز میده

هرگز فکر نمیکردم کس دیگه ایی رو به جز اون کنار دستم ببینم

قطره ی بارون از روی شیشه ی ماشین سر میخوره پایین

با نگاهم دنبالش میکنم

بعد از چند دقیقه

چشمامو میبندم

و

 به آهنگ مایکل جکسون گوش میکنم:

 


Another day is gone, I'm still all alone

1 روز دیگه هم گذشت، و هنوز تنهام
How could this be, when you're not here with me

چطور میشه تو پیشم نباشی!
You never said goodbye, someone tell me why

حتی خدا حافظی هم نکردی، بعضیا بهم میگن،
Did you had to go, and leave my world so cold

که آیا مجبور بودی بری و و دنیای منو سرد کنی؟


Everyday I sit and ask myself

هر روز میشینم و از خودم میپرسم
How did love slip away?

چطور عشق ما محو شد؟!
Something whispers in my ear and says

(و ناگهان) یه چیزی تو گوشم نجوا میکنه و میگه

That you are not alone

تو تنها نیستی
For I am here with you

چون من اینجا پیشتم
Though you're far away

اگرچه از من دوری
I am here to stay

من همیشه پیشتم


You are not alone

تو تنها نیستی
For I am here with you

چون من پیشتم
Though we're far apart

اگر چه از هم دوریم
You're always in my heart

ولی همیشه تو قلبمی
For you are not alone

چون تو تنها نیستی

'Lone, 'lone

تنها، تنها
Why, 'lone
چرا تنهام!


Just the other night, I thought I heard you cry

درست روز بعدش، فکر کردم که صدای گریت رو میشنوم
Asking me to come, and I hold you in my arms

و داری ازم میخوای بیام پیشت و تورو در آغوشم بگیرم
I can hear your prayers, your burdens I will bear

صدای دعاهات رو میشنوم، سنگینی نبودت رو تحمل میکنم
But first I need your hand, then forever can begin

ولی قبلش به دستات نیاز دارم، بعد تا ابدیت این کار رو خواهم کرد


Everyday I sit and ask myself

هر روز میشینم و از خودم میپرسم
How did love slip away?

چطور عشق ما محو شد؟!
Something whispers in my ear and says

(و ناگهان) یه چیزی تو گوشم نجوا میکنه و میگه

 

Whisper three words and I'll come runnin'

اون سه کلمه رو تو گوشم نجوا کن و بعد
And girl you know that I'll be there, I'll be there

و عزیزم میدونی که پیشت خواهم بود، پیشت خواهم بود

you are not alone

تو تنها نیستی
For I am here with you

چون من اینجا پیشتم
Though you're far away

اگرچه از من دوری
I am here to stay

من همیشه پیشتم


You are not alone

تو تنها نیستی
For I am here with you

چون من پیشتم
Though we're far apart

اگر چه از هم دوریم
You're always in my heart

ولی همیشه تو قلبمی

you are not alone

تو تنها نیستی
For I am here with you

چون من اینجا پیشتم
Though you're far away

اگرچه از من دوری
I am here to stay

من همیشه پیشتم


You are not alone

تو تنها نیستی
For I am here with you

چون من پیشتم
Though we're far apart

اگر چه از هم دوریم
You're always in my heart

ولی همیشه تو قلبمی

 

For you are not alone...Not alone, oh

چون تو تنها نیستی
You are not alone, you are not alone, say it again

چون تو تنها نیستی، چون تو تنها نیستی، بازم بگو
You are not alone, you are not alone, not alone, not alone

چون تو تنها نیستی، چون تو تنها نیستی، چون تو تنها نیستی، چون تو تنها نیستی
You just reach out for me, girl . In the morning, in the evening

تو پیشم خواهی بود عزیزم، چه صبح، چه شب
Not alone, not alone, you and me, not alone

چون تو تنها نیستی، چون تو تنها نیستی، من و تو، چون تو تنها نیستی
Together, together

ما با همیم، ما با همیم
Can’t stop being alone….

دیگه نمیتونم تنها باشم

 

 

 

مانـــیا

+نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 دستش را بدست غریبه ی به ظاهر آشنای کنار دستش میسپارد

و

 لبخند میزند

اما نگاهش  برای من حرف دیگری دارد..

(مزن به پای که معلوم نیست نیت او)

 

مانیا

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

(۵ماه و ۶روز)

خوابم بشد از دیده درین فکر جگر سوز

که آغوش که شد منزل آسایش و خوابت

 

قطعه ی ۲۵۶

شماره ی ۹

 

 

مـــانیا

 

فال حافظ:

روزگاریست که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید

دین کجا مرتبه ی چشم جها بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینب دهر

از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن داد..

 

 

تعبیـــر:

آرزوهای بسیاری داری

از دوری عزیزی رنج میبری

مقاومت کن

ثابت قذم باش

تنها راه کامیابی تو این است..

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

دنیا پر از بدیست

 و

من شقایق تماشا می کنم

 

مـــــانیا

 

 

+:

 

من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 

خدای من در همین نزدیکی هاست

 حسش میکنم..

 

مانیـــا

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

به جاده نگاه میکنم

سعی میکنم حواسم رو پرت کنم اما دوباره یادش میفتم..

یاد فال حافظی که از پسرک خریده بودم میفتم

..

چشمامو میبندم نیت میکنم و بعد فال حافظم رو باز میکنم:

 

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمانه برفت با سر پیمانه شد

 

تعبیـــــــــر:

 

کسیکه شما اورا دوست داشته اید ولی از او نا امید شده بودید دوباره به زندگیتان باز میگردد

و

به قدری تلاش میکند که دوباره برای شما یگانه و نمونه گردد

 

موبایلم  رو بر میدارم . بعد از ۵ روز شماره ی اسکلت شکم دار رو میگیرم:

 

بوق

بوق

بوق

..

-ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام عزیزم

من:..

 

و شروعی دوباره

 

مانــــیا

 

 

 +:

همکار حامد که بهش استاد میگفتن  فوت شد

خدا رحمتشون کنه و به خانوادشون صبر عطا کنه!

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

بال بال می‌زنم از همین حالا چشم بسته در شهر که چشمانم بودمی..

 

مانیا

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 سر کلاس درس

نوشتم بر روی کاغذ سفیدزیر دستم

دلم تنگ است برای خانه ام ای دوست..

بغل دستی ام نگاهی کرد و زیرزیرکی خندید

به دستخط ناخوانا و افکار درهم آنروز..

 

 

مانیا

+:

 

ماجرای یک مرگ خیالی در ذهن مسموم من

 بیاد ۲۱تیر۸۸ :

ناگهان به هوا میپرم و با سر به بدنه ی آهنی ماشین برخوردمیکنم.

یاد چند لحظه قبل میفتم که (او) را آنطرف خیابان دیدم..توهمی شیرین!

صدای زن مسن هنوز درگوشم طنین می اندازد که میگفت : مواظب باش..

و بعد کشیده شدن لاستیک های ماشین برروی آسفالت خیس خیابان

احساس میکنم چند ثانیه ایی در هوا معلق ماندم و بعد به زمین افتادم

مردم دورم تجمع میکنند

از صداها میفهمم که جمعیت رو به افزایش است

دلم میخواهد چشمانم را هرگز باز نکنم آنقدر خسته ام که..

امروز احتمالا بدترین روز زندگی من خواهد بود

دست سردی نبضم را میگیرد و بعد با صدایی لرزان داد میزند:

دخترک مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد!

آری من در اولین ماه از فصل تابستان مردم..

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 

دفترچه ی کوچکم رو از زیر بالشتم بیرون میارم

 با دستی لرزان مینویسم: ۱۰۳ روز بدون تو..

غم وجودم رو میگیره دفترچه رو فوری زیر باش قایم میکنم..

پتو رو تا روی سرم بالا میکشم

 تا دور از چشم بچه ها راحت تر اشک بریزم

میگن:خاک سرده

اما قلبم از دوست داشتنت هنوز گرمه..!

 

مانــــیا

 

 

+:

تو می آيی به بالينم ، ولی آندم که در خاکم

خوش آمد گويمت اما ، در آغوش کفن گويم

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

چه کوتـــاه و گذرا

همه روزی می آییم تا فردا 

 در قالب خاطره ایی در خاطر ها باقی بمانیم!

 

مانیــا

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 

نفهمید دنیـــــــــــام اونــه  نمیخواست پیشم بمونه

از یاد برد اون همه خاطرات رو..

بهش گفتم بامن بمون اما ترکم کرد آسون

از یاد برد اون همه خاطرات رو..

هنوز میگم دوست دارم

 

مــانیا

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 محمود د.آ

وقتی از کنارم رد شد

متوجه لبخند روی صورتم نشد

مثله همیشه در خودش بود

بی اعتنا از کنارم رد شد

همیشه تحسینش کردم و خواهم کرد

چند دقیقه بعد

از پشت شیشه مغازه ی ... محو تماشاش شدم

تنها پشت میز نشسته بود

و

همبرگر میخورد

بدون اینکه با غذاش بازی کنه

وقتی از مغازه بیرون اومد

 نگاهی به سمت راست خیابون کرد

و

با احتیاط خاص خودش

از خیابون رد شد

بی اعتنا به من

لبخند روی لبهام خشک شد

 

مانیا

 

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

i'm still here


all that's left of yesterday I used to think.I had the answers to everything
But now I know.Life doesn't always go my way yeah.Come To Me Come To Me .My Body's Longing To Hold You So Bad It Hurts Inside
I've Been Waiting For You All Of My Life.Before I Start Going Crazy Run To Me Run To Me

Cause I'm Dying

مانــــــــیا

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

ادامه:

 

داداش چشم پاک و راننده ی سوخته(چون دوتا دستش مثه دست سوخته ها باند پیچی شده بود) سوار اتویوس شدن

داداش چشم پاک تا کاشان قرار بود رانندگی کنه!

من هم اجبارا صندلی ۱ نشسته بودم و وقتی رانندگی برادر چشم پاک رو میدیدم

نزدیک به سکته کردن میشدم

و به جای اون من ترمز میگرفتم با پامْ

برادر چشم پاک از آیینه نگاهی بهم انداخت و به راننده ی سوخته گفت یه فیلم بذار مسافر ها حوصلشون سر رفته!!

و سوخته بدو بدو فیلم مارال رو گذاشت!

همین جا جاداره دعا کنم که سوخته رو اخراج نکنن!! چون واقعا مرد خوبی بود!

به اردکان که رسیدیم دوست دختر پسره ۴چشمی سوار شد و صندلی ۱ نشست

و ۴چشمی هم بغل دست راننده ها!

دوست دختر کاملا معلوم بود عصبانیه و ۴چشمی هرکاری برای آشتی میکرد..

اما دختره گرفت خوابید

و ۴ چشمی مجبور بود تا صبح بخاطر رفت و آمد ها بیدار بمونه!

سوخته خیلی ناراحت بود نمیدونم چرا؟!

اما بنظرم یه غمی تو چهرش بود!

تنها راننده ایی که نماز صبح برای مسافراش ایستاد

آهنگ با صدای کم گوش داد

و مودب و چشم پاک بود!

بین خواب و بیداری بودم که برادر چشم پاک پیاده شد!

اونشب واقعا خسته بودم

و از شدت سرما به خودم ميپيچيدم

و به همين خاطر سعي ميكردم بخوابم تا زودتر برسم تهران

و..

ادامه دارد

مانیا

 

+:

نه حال روحيم

نه حال جسميم

هيچكدوم خوب نيست..!!

نميتونم بنويسم

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) |

 

کافه رویــــــــــــــال

فصل چهاردهم :کــــــــــــمبود صندلی

 

زنگ زدم بلیط رزرو کردم و به همین خاطر مجبور شدم قبل از ساعت ۸ از خوابگاه بیرون برم!

اتوبوس ساعت ۹:۱۵ حرکت داشت و من ساعت ۸ ترمینال بودم

روی نیمکتی نشستم

یک پسر (آقا تقریبا) کنار دستم نشسته بود که سرما خورده بود و مدام سرفه میکرد

هوا سرد بود منم مانتو نازکی که آستین هاش تا آرنجم هست رو پوشیده بودم

و اطمینان داشتم که با این وضع حاکم سرما رو میخورم!

ساعت ۸:۴۵

برادر چشم پاک که در هیکل و مرام شهره ی ... :)) هستند سروکلش پیدا شد!

رفتم جلو گفتم سلام من خانوم .. هستم زنگ زده بودم آقای ... و صندلی رزرو کرده بودم

گفت بفرمایید صندلی تکی ۱

گفتم نمیشه صندلی ۱۰ باشه؟!گفت چراکه نه.. اگه آقا بود برات خالی میکنمش

تشکری کردم و سوار شدم

به جز من یک دختر و دوست پسرش(که فقط همراهیش میکرد)

و یک پسر که دوست دخترش اردکان سوار میشد و .. هم صندلی  رزرو کرده بودن !

آقای بلیطی معتاد سوار اتوبوس شد و من گفتم میشه صندلی ۱۰ باشم؟!

گفت شانستون امشب همه تک صندلی ها خانوم هستن!

من هم نشستم تک صندلی ۱

بغل دستم دختر ه نشست

نیگاش کردم اصلا خوشگل نبود یک صندل پاشنه بلندی هم پوشیده بود

واسه تو راه من نمیدونم چی فکر کرده با خودش که اینظور تیپ زده بود!

دوست پــــــــــــــــــــــــــسرش

انقدر خوب بود تیپ و قیافش که حد نداشت!

اون پسر که برای خودش و دوست دخترش بلیط گرفته بود و برادر چشم پاک سوار اتوبوس شدن

که پسر با دیدن بغل دستی من چشماش ۴تا شد و روبه راننده گفت پس جای ما چی میشه؟!

راننده نگاهی عاقل.. انداخت و گفت امشب راننده کمک  نداره تو میشینی پیش راننده دوستتم پیش این خانوم

که پسره دعوا دعوا که این چه وضعشه

راننده هم گفت تو به برادر من گفته بودی یک صندلی و ..!!

کلی درگیر بازی شد طبق معمول!

آخر سر هم مجبور شد قبول کنه

پسر بغل دستم اومد از دوست دخترش خداحافظی کنه

منم حسابی گوشهام رو تــــــــیز کرده بودم که دیدم خدای من!!

پسر چقدر لهجه داره نمیدونم لهجش کجایی ام بود فقط موندم!!

روم رو کردم به شیشه و..!!

 

این داستان به علت تماشای فوتبال در همینجا قطع میشود ..

اما ادامه دارد..

 

 

مانیا

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

کـــــــــــــــــافه رویال

فصل سیزدهم: شـــــروعی دوباره

 

حالم گرفته بود چون نه ماهور بود نه مامان اردک

فنادو هم چون شهرری قبولیده بود دیگه با من همسفر نمیشد..!!

ساعت ۱۰:۱۵

مردی رو دیدم که به اتوبوس سبز رنگ رویال تکیه داده با دودلی نگاهش کردم

مامان پرسید شما راننده ایی؟!

با لبخندی کج و مسخره گفت بلــــــــه!!

مامانم گفت حتما جدیدین آخه ما تا به حال شمارو ندیدیم..

مرد دستاش رو به هم گره کرد و با حالتی که انگار مالک اتوبوس ۲۰۰ میلیونی هست گفت نه خیلی

وقته هستم!!

مامان چشم غره(؟؟) ایی بهش رفت و من سوار شدم

طبق معمول صندلی تکی مخصوص خودم رو نشستم!

صندلی بغلی ام زنی حدودا ۳۵ ساله نشسته بود..که دوتا پسر ازش خواهش کردن رو صندلی تکی شماره ی ۱ بشینه تا بتونن کنار هم بشینن

زن هم باشه ایی گفت و رفت جلو!

یکی از پسرها که مثه چوب کبریت بود و شلوار داشت از پاش میفتاد شروع کرد به خالی بستن و مخ منو بغل دستیشو خوردن

از سفرهای خارجش و از کل کل سر هیکل مناسبش(=)))

عوارضی قم بودیم فکر کنم که به راننده گفتن مدارکتو بده!

راننده گفت باشه برم جلو میارمشون

مرد باشه ایی گفت

راننده جدید پاش رو گذاشت رو گاز و پیچوند

پلیس راه کاشان حدود ۱ ساعتی معطل شدیم

و بعد با تعجب دیدم راننده عوض شد

یک مرد سیبیلوی جدید!!

بین خواب و بیداری بودم

که به اردکان رسیدیم

یک ساعتی هم اونجا وایستادیم..!!

بغل دستی ام بیدار شده بود

و من متوجه نگاه های خیره اش میشدم و مجبور بودم با اخم به بیرون نگاه کنم!!

باز راننده عوض شد

و اینبار چشم پاک رانندگی کرد

کبریت هم بیدار شده بود

و برای دوستش ایندفعه راجع به ماشین داشت پز میداد

حسابی مسافرها شاکی شده بودن

چون حدود دوساعت و نیم تاخیر داشتیم

وقتی رسیدیم ترمینال منتظر شدم بغل دستی هام اول پیاده بشن

کبریت پاشد که دوستش اشاره ایی کرد و گفت وایسا که..

زود پاشدم از جام

کبریت گفت اا این که رفت!

منتظر چمدون شدم که راننده تاکسی خودش رو برای کمک به من رسوند و در مقابل چشم کبریت و دوستش سوار ماشین شدم و رفتم..

 

این ماجرا ادامه دارد..

مانیا

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

خواب دیدم از تو دور شدم
وای که عجب خواب بَدی
گفتم بیا با هم بریم، گفتی که راهو بَلدی
هر چی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید
یکی یه جا فریاد می زد، دیوونه از قفس پرید
صبح که رسید بیدار شدم، دیدم یه نامه روی در
نوشته بودی که سلام، مدتی رو میرم سفر
بُغضی نشست توی گلوم، خوابم یا این حقیقته
بازم صدات کردم ولی، دیدم سکوت جوابته
گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا
دوباره باز می‌بینمش چه خوش خیال بودم خدا
ساعت و لحظه‌هام گذشت، چشمام به کوچه خیره بود
من منتظر بودم بیاد، خیلی دلم تنگ شده بود
روزا مثل دیوونه‌ها پرسه زنون تو کوچه‌ها
شبا یه گوشه از اتاق گریه و آه بیصدا
مثل همون خواب سیاه، رفت و منو تنهام گذاشت

مــــــانیا

 

 

+:

میرم به شهری که از گوشه گوشش خاطره دارم

شاید تو هیچوقت به اون شهر نتونستی بیای

اما خاطراتی رو برام داخلش به جا گذاشتی که..

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

چمــدون

تـــرمینال

اتوبـــوس

راننـــــده

دانشـگاه

جــــــــاده

دوباره قصه ی تلــخ دلتنگی..!

 

 

مانیا

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

سرش رو بالا میاره

غذا هم میخوره

اما چشماش بستس

جنب و جوش سابق روهم نداره

دلــــــــــــم شور میزنه

انگشتم رو میکشم رو لاکش و میگم

تورو خدا نمیــر لاک پشت خوشگلم..

 

مانیا

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 مــــــــــرحوم (ح.ب)

 

 

 

بنال بلبل اگر با منت سریاری ست که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

مانـیا

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

سرم رو میذارم رو پاش

با دستش موهامو نوازش میکنه

چشمامو میبندم

دیگه به هیچی فکر نمیکنم

جــــــــــــــــــــز خودش

از خودش یادگرفتم

که مهر سکوت رو به لبهام هدیه کنم

 

مانیا

 

+:

تو خاموشي

خونه خاموشه

شب آشفته

گل فراموشه

بخواب كه امشب

پشت اين روزن

شب كمين كرده

روبروي من

تب آلوده

تلخ و بي كوكب

شب، شب غربت

شب همين امشب 

لايي لايي

من به جاي تو شكستم

تو نبودي

من به سوگ من نشستم

از ستاره تا ستاره

گريه كردم

از هميشه تا دوباره

گريه كردم

لالالالا آخرين كوكب

لباس رويا بپوش امشب

لالالالا اي تن تب دار

اشكامو از رو گونه هام بردار

لالالالا سايه بيدار

نبض مهتابو دست من بسپار

لايي لايي

من به جاي تو شكستم

تو نبودي

من به سوگ من نشستم

از ستاره تا ستاره

گريه كردم

از هميشه تا دوباره

گريه كردم

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

از ماشین پیاده میشه

بدون اینکه نگاهم کنه

تکیه میده به ماشین

و

سيگار ميكشه

 

 

چند دقیقه قبل:

 

زل میزنه تو چشمام

حرف نمیزنه

الکی میخندم

دستم رو میگیره تو دوستش

دستش سرده

با نگرانی نگاهش میکنم

دستم رو میبوسه

و میگه:

دلـــــــــــــم برات تنگ شده بود

 

 

چند دقیقه بعد:

 آروم ميگم..

دوستت دارم

 

نتيجه:

۱۲ ساعت و ۱۵ دقيقه

 

 

مانيا

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

آفتاب مانع از این میشد که سرم رو بالا بگیرم..

اما یه حس پنهان وادارم میکرد نگاهش کنم

مرکز خرید ۷۰۷ ابتدای وزیری پور..

قلبم به شدت میزد

یاد گذشته افتادم

سرم گیج میرفت

احساس میکردم مردم خیره نگاهم میکنن

جلوتر رفتم

و بیشتر دلتنگت شدم

حامد ب.

میدونی

میدون محسنی بی تو سوت و کوره

 

مانیا

+:

اندازه ی یک دریا گریــــــــــــــــــــــــــــــــه دارم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 

۱۱ساعت و ۲۵ دقیقه.

 

مانیا

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |