هر دویما ساکتیم ملودی با دکمههای موبایلش بازی میکنه، الکی! میبینم اشکهاش رو . من
نشستم و زل زدهام به ملودی. .
بدجور گریهام گرفته..
همیشه تو خونمون دعوا بود، همیشه. از اون دعواهای حسابی که آدم همش میگه الانه که یکیشون
کشته شه.اما الان دیگه اون داره میره..
چراغ اتاق رو خاموش میکنم ملودی از اتاق بیرون میره..
فکر میکنم چقدر وقت هست تا آخر دنیا!بدون تو اما الان آخر دنیاست..
تقریبا نیمهشبه ..
گهگاه ماشینی با سرعت از خیابون رد میشه و سکوت شب برای لحظهای میشکنه اما بعد باز من
میمونم و سکوت و...
منتظرم که بیاد آشتی کنیم. اگر تا نیم ساعت دیگر نیاد خودم میرم منتکشی.
.....
میرم پلوی ملودی میگم ببخشید
تو دنیا تنها کسی که از ناراحتکردنش مثل سگ پشیمون میشم، تنها کسی که بابت اشتباهاتم ازش
معذرت میخوام، ملودیه..
آشتی!...................
هردو حالمون مثل همه..ناراحتیم!!
ملودی نشستهروی تخت، چهارزانو هر چند تو این چند سال عمرمون از هم جدا بودیم اما خوشحال
بودیم که بهم نزدیکیم اما الان....
لعنت به این فاصله ها
میگم ببخشید حوصلهی کسی رو نداشتم برای همین...
نمیذاره ادامه بدم میگه: اره جون خودت حوصله نداشتی، من که میدونم همش بهخاطر جریان عوض
کردن خونس.
میگم هیس! دیگه هیچی نگو، هیچی نگو.
با خودم میگم بالاخره یه روز باید از هم جدا میشدیم.
![]()
![]()
(مانیا)
نمیدونم احساسم رو با چه شکلکی نشون بدم.........!!
شاید فردا آغاز دیگری باشد....
(مانیا)
که ملودی خونه نبود جای دیگه ای بو د و فارغ از همه جا..
من بودم اما متوجه نبودم شاید اگه اونموقع میفهمیدم که قراره مجذوبش شم مقاومت میکردم و همون
لحظه میبستمش.
زمان گذشت و گذشت..
تا ما شدیم یه وبلاگ نویس !و ۲تا آدم عاقل و بالغ ..
فهمیدیم اوه چه زمانی گذشته و ما چکارا کردیم...
ما زندگی رو در این صفحه خلاصه کردیم.
و این صفحه شده بود میدون جنگ .
می جنگیدیم تا شاید بالاخره یکیمون پیروز بشه.اما ما شکست خورده بودیم.
ما فقط وابسته شده بودیم.
برای فرار از همه چی اشخاص دیگه رو انتخاب کردیم و روز به روز به اونا علاقه مند تر شدیم اما این وسط
باز هم شکست خورده بودیم.
گذر زمان و وبلاگ نویسی خیلی چیزهارو یادم داد..
یادم داد که توی این صفحه ی مجازی هم میشه آزاد بود
میشه به این چیزها دل بست..
یادم داد میشه خیلی چیزهارو باور داشت و به زندگی جور دیگه ای نگاه کرد...
سالگرد تاسیس وبلاگ مبارک

و با تشکر از کسانیکه یک سال با ما بودن از جمله:
مریم گلیییییییییییی(عروس خانوم)
اشبک(۲قلوهای افسانه ای)
فرشید(عاشق)
درنا جون(کسی که باعث شد من فارسی تایپ کنم)
میثم.د(نفر اول کنکور و کسی که میگه وبلاگ ما بچه گانه هست)
سورنا(زمین شناس کوچولو :-؟؟)
رنتا و خواهرش(دو تا خواهر مثل ما)
مهدی(اقای شغال)
آیدا(بدون شرح)
پونه جون(که همیشه یه یاد ما بوده)
و
بابا مرتاض و مامان فاطمه(سازمان اطلاعات جاسوسی چلچراغ)
و فرزاد عشق پرواز..
و فاطی . عرفان. پرستو . سوسک سیاه. تیرداد .ویولت...
فهیمه رحیمی و راه راه سبز و راه راه بنفش و...
اگه اسم کسی رو جا انداختم شرمنده.
مرسی که یک سال مارو تحمل کردید.
مانیا
+
ملودی
=
ملونیا
سلام مانیام.
امروز امتحانای نهایی تموم شد.همشون رو بد دادم.
روز کارنامه به ۰۰۰۰۰ میرم .
ملودی خرخون تر هست =>نتیجه ی اخلاقی
دو تا امتحانم دارم که تو مدرسه باید بدم.
نامه ی شفتر و راه راه سبز تو چلچراغ چاپ شد.
بابا مرتاض که تحویل نمیگیره.....بابای بد.من هی کامنت میذارم اما اون...
شیرو هم اس ام اس داد قهوه ایی کردمش دیگه عمرا بر گرده.
نفر اول کنکور(د) زنگ زد اما نشد حرف بزنم باهاش...نامردم من.
مورچه هم مجبور شد بره تبریز آخه کلاس داره.
فرشید هم از وقتی برگشته هی تند تند آپ میکنه.
هفته ی دیگه سالگرد تاسیس وبلاگ...میخوام یه مطلب راجع به این یه سالی که گذشت مینویسم.
مریم گلییییییییییییییییییییییییییییییییییی حالش بد شده بود اما الان حالش بهتر شده شکر خدا.
تولد سوسک و صدف و شهر آبادی و هیتلر و .. هم بود تولدشون رو از همینجا تبریک میگم.
سام آهنگ جدید داده.
وای ملودی یک شانس رو از دست داد.
ماجرا از این قرار بود که من به موسوی یه ناهار باختم قرار شد من و ملودی موسوی و دوستش ناهار بریم بیرون.
دوست موسوی اوا خواهر از آب در اومد.
موسوی هم می گفت دوست من خجالتی هست و به کمتر کسی پیشنهاد میده.
دوستش اسمش مرتضی بود.موهاش یه وری و بلند.جلوش رو نقره ای کرده بود.ابروهاش رو ورداشته
بود.ناخن هاش بلند و رژ گونه صورتی.
منو ملودی تو کف قیافه ی یارو بودیم.
ملودی خودش دوست نداشت با این دوست شه اما اینو جو گرفته بود برای دوست شدنشون دو تا شرط
هم گذاشت:
۱-ملودی فقط با اون باشه.
۲-با هم.....داشته باشن(سانسور شد)
ملودی هم از رو شوخی گفت من با پسر آره اما با دختر نه!!!!
منو ملودی از .... متنفریم ا!!!!
خجالتم خوب چیزیه!!!!!!اینم از جریان بخت باز شدن خواهر جون من!!!
~~~~~~~~~~~~~~~
پ.ن:
من امتحان دارم میرم.هفته دیگه میام.
کارنامه + قبض= اعدام
مانیا
سلام مانیا هستم.
امروز به بابا مرتاض اس ام اس زدم.بابا مرتاض و مامان فاطمه هردو خوب هستن.
روز تولدمون راه راه بنفش و مریم گلییی یادشون بود و تبریک گفتن.
ملودی پلوی تندرو(دوست پسرش)بود و من خونه.کلی کادو گیرمون اومد.
هفته ی چهارم خرداد هم تولد یک سالگی وبلاگمون هست!!!
منو شیرو با هم قهر کردیم سر یه موضوع کاملا چرت...کمی دپرس هستم اما دارم
فراموشش میکنم...سخته یکی رو سه سال و اندی دوسش داشته باشی اونوقت
فقط سه ماه باهاش باشی....سخته.
با مورچه هم سه هفته و چند روز که قهر کردم.
در حال حاضر برای خالی نبودن...(همون)با دوست تندرو بنام پپر دوست شدم.
از من کوچیکتره.زشته.اما خب شاید به قول خودم و هم سن و سالام خر...خیلی هم.
واسم ایرانسل خریده.(با اینکه خط ثابت دارم اما چون تو مدرسه نمیشه گوشیمو ببرم
(ازم میگیرن)اینکارو کرد)
من زیاد تحویلش نمیگیرم.اما خب..هستش دیگه.
تا 23 امتحان دارم اونم از نوع نهایی به همین خاطر تا اخر خرداد منو ملودی وبلاگ رو
اپ نمیکنیم.اگه کامنت میذارید و جواب نمیگیرین ناراحت نشین لطفا.
فعلا.
پیوست:
رنتا هم 8 اردیبهشت تولدش بود!
مبارک رنتا
سلام من ملودی ام........
امروز روز تولد من و مانیا هست.....
دیگه ببخشید که دیر weblog ro up کردم.....
****
منم مانیام اومدم واسه این پست ملودی پیوست بذارم:
تولد مریم گلییییییییییییییییی و باباش مبارک.
تولد بابا مرتاض هم مبارک.
تولد کمایی و مامان سوسک(گ...گ)مبارک.
و... اصلا هرکی متولد این ماه هست تولدش مبارک.
تولدمون مبارک.![]()
![]()
من رفتم شمال اما ملودی تهران بود ایام عید!
شمال طرف ما هوا سرد بود هیچکدوم از کارای مدرسمو نکردم....
وای مدرسه!!!!
بابام از الان بهم گفته دانشگاه که قبول شم برام ماشین میخره...الان تو ذوقم.
ملودی و فهیمه رحیمی هم بختشون وا شد.
مریم گلیییییییییییییی میخواد بره مکه.مریم گلیییییییی مارو هم دعا کن.
از بابا مرتاض هم خبری ندارم.
ملودی خونه ی یکی از فامیل ها مونده.
مورچه و بیتا هم دو ساعت دیگه میرن کرمانشاه.
اسب بعد از مدتها زنگ زد شمال بود.
شیرو هم حالش خوبه برام گردنبند و روسری خریده.
چند روز پیش ها هم رفتیم فیلم خون بازی..این فیلم یه تیکه ی خیلی مهم داشت اما من سانسورش
میکنم اینجا.
وای رفتیم شاورما خوردیم من حالم بد شد انقدر که بدمزه بود.نوشته بود شاورمای اصل اما اصلا مثل
ماله دوبی نبودش.
راه راه اینا گوشی خریدن مبارک..به به..شیرینی یادتون نره.
خب ذیگه من برم بازم میام فعلا.
در فرهنگ و سنن هر قوم و ملتي، روزهايي وجود دارد كه ريشه تاريخي وفرهنگي داشته و جلوه اي از باورهايي است كه حتي تا مقدسات ديني و مذهبي آنها پيش رفته و هويت فرهنگي و تاريخي آن جامعه را به نمايش گذاشته است.
يكي از اين روزها مربوط به سال نو خورشيدي مي باشد كه يكي از شايعترين آيين هاي جهاني است و كمتر تمدني را خواهيم يافت تا از آن تهي باشد، هر قومي بر اساس تاريخ و فرهنگ و مذهب خود آغاز سال نو را در قالب برپايي مراسم و جشن هاي ملي ومذهبي پاس مي دارد.
عيدنوروز و جشن هاي سال نوري ما ايرانيان با برخورداري از يك فرهنگ و تاريخ اصيل و طولاني و همچنين مصادف بودن آن با حيات هستي و جان گرفتن مجدد زمين ، از امتياز خاصي برخوردار بوده و آن را از اعياد مربوط به سال نوي اقوام و ملل ديگر متمايز ساخته است و آيين باستاني آن فراتر از تجديد خاطره ي يك تمدن مي باشد بلكه حلقه پيوند گذشته و حال و آينده است به اين سبب است كه پس از ظهور اسلام در اين سرزمين فضيلت بيشتر مي يابد و در بزرگداشت آيين و مراسم آن تاكيد ورزيده مي شود.
گفته شده است آفرينش و هبوط آدم به زمين و همچنين بعثت پيامبر اكرم ( ص ) و خلافت حضرت علي ( ع ) نيز در اين روز آغاز گشت و ايرانيان باستان نيز عقيده داشتند كه با حيات طبيعت روح رفتگانشان باز مي گردد و چند روزي در سراي دنيويشان با بستگانشان مي گذرانند.
مجموعه اين عوامل باعث گرديد كه علي رغم گذر ساليان بسيار و سير پر فراز و نشيب تاريخ، نوروز همچنان پايدار واستوار بماند ونه تنها در ايران بلكه هر آنجايي كه فرهنگ تمدن كهن ايران اثري دارد و جاي جاي اين كره خاكي حتي يك ايراني وجود دارد اين روز را پاس داشته و اين رسم ديرينه را شادمانه جشن گيرند و خداوند متعال را به خاطر نعماتش شكر گويند.
سلام مانیام..عیدتون مبارک ..من احتمالا دوشنبه میرم شمال!!
اومدم سال نورو تبریک بگم و برم.امیدوارم سال خوبی داشته باشید همگی!!
ماجرای شغال و ایکس و آیدا و اون دو تا خواهرم همین جا تموم شد!!!!و من از این جریان کنار کشیدم!
همین...
خب دیگه من برم.
پیوست:
راهراه های عزیز.مریم گلییی.بابا مرتاض.مورچه
و..... سال خوبی داشته باشید مرسی بابت همه چی!
مانیا
مونا:فکر میکنه مخ هست.
عروسک:مامان بزرگ.میدونین امسال چه رنگی مده؟؟هرروز پوست میندازه...
شال گردن:خرخون..سیبیلو..کت چرم نداری.
ستون:دیوونه.تیک روانی.گنده.جوگیر.خود شیرین.
شیرین عسل:خر میزنه.خود شیرین.هی سوال می پرسه.غیر عادی در سفر
سرمایی:دختر خوبیه
هیتلر:چندش.مواقع امتحان غایبه.همش قربون صدقه بی اف زشتش میره.نصفه سیبیل.
فهیمه رحیمی:با اینکه ساکت اما دختر خوبیه.یعنی از همه تو کلاس بهتره.
الیزابت:جواد.حسود.خزو با کمی مشکلات غیر اخلاقی.
سفید برفی:جوگیر میشه گاهی.من دیگه بازی نمیکنم.میمون.
اشنایدر:رو مخ.خالی بند...عشق مونا(فامیلشونا).عشق فرمانیه و خارج
هوو:خالی بند گاهی.هر کاری هم تو بکنی از نظر اون خز شده در حالیکه خودش خزتره.دستای خسته...
(ملودی)
نمیدونم احساسمو با چه emoticonsنشون بدم.
****
پیوست:
بعد از سه سال به کسی که میخواستم رسیدم.
مورچه و بابا مرتاض و...... هستند!
راه راه سبز و بنفش رفتن چلچراغ امروز!!
و زندگی جاریست..........
مانیا
ميخواستم در مورد بچه هاي کلاسمون بنويسم
۱حنا =از منطقه ۲۰ اومده بعضيا ميگن قيافش خوب !!!!هاي ميگه عزيزم
ايييييييييييييييييييي
۲جهرمي=خنگ.هيچي نميفهمه فقط ميره خر ميزنه!!!(اما خوبه)
۳معصومه=عشقه پسر.خالي بند .زير اب زن.پشت سر ما هم حرف زده
۴دامداران=مثه ماست ميمونه.......ولي دختر بدی هم نيست....
۵کچل=خيلي ساکت.بد نيست.شاگرد دوم کلاس
۶ففر=من ازش خوشم نمياد.ولي مانيا مي گه خوب.سرده .خودشو ميگيره....
۷سو سيک=هميشه خدا مريض.یک گربه هم به نام عسل( کره خر) داره.مانيا ميگه خودشو
نخود مي کنه گاهی......دختر بدی نیست
بقیش بعد میذارم.......... این داستان ادامه دارد.
(ملودی)
این پست رو برای تو مینویسم!مثه جودی برای باباش!!!
بابای عزیز نمیدونم الان کجایی و چیکار میکنی؟!
امروز به خیر گذشت...زنگ اول با نشون دادن نقاشیم و کمی خود شیرینی از پرسش معاف گشتم!!!
زنگ دوم و سوم زیست فقط درس داد.. مساله ژنتیک حل کردیم!
زنگ اخر هم جامو عوض کرد اخه داشتیم فال میگرفتیم!!!
بابا
امروز نشد برم اندیشه ملودی نیومد...منم تنها نمیرم که!!!
اصلا دیگه بی خیال اندیشه..خواستم برم با مامان میرم!!!!همممممممم...
اون زنگ زد....تو قطار بود و قطع شد!!
بابا من خیلی غمگینم امروز...تو باهام قهری سر اون جریان؟
انگار تمام دنیا با من قهرن!!!
با دوستم بهم زدم..نمیدونم میدونه یا نه؟اما من دیگه باهاش حرف نمیزنم!!!
بابا ......................................................................

میگن بیا بریم بیرون اما من میگم نه! حال کسی رو ندارم!!!
بابا ناراحت شدی جوابتو ندادم؟؟
چرا گوشیت بوق های ناجور میزنه؟نقطه کوری؟
مامان فاطمم کجاس؟!!!!!
منو ببخش اگه جواب ندادم...خب؟؟
در ضمن نه دوست ندارم قهر کنیم!!!!
******
امضا:دخترت مانیای غمگین
لیوان شیر قهوه رو میذارم رو میز کناردستم و شروع به تایپ کردن این پست میکنم
اون مثه سابق زنگ میزنه ایندفعه بیشتر ابراز میکنه احساساتشو!!
با یکی از دوستام کمی تا قسمتی مشکل دار شدم............یعنی چطور بگم شاید جدا شیم!!!شاید...
مرتاض زنگ میزنه!!!حدود چهل و سه دقیقه فک میزنیم!!!!
با کلی خنده!!!
مادرو پدر جدیدم:مرتاض و ..........
پ.ن
:من امروز شاگرد اول شدم فک کن!
سانسور سر خود.
یکی از بچه های سال اول جو گیر شده صیغه کرده!!!
**** بابا مرتاض فردا باید بیای مدرسه
خداحافظ تا بعد
مانیا
فکر میکنم کاش باران بیاید.فکرم را ادامه میدهم:باران بیاید که چه؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق
شده نگاه میکنم
نمیدونم چطور شروع کنم و چی بنویسم؟!!!؟
من٬جلو مونیتور نشستهام..
او زنگ میزند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوشحالم...خوشحال!!
من باید به دامیان بگم که گاهی حرف دل با حرفی که میزنم یکسان نیست.........
من نمی خواستم اینطوری شه.
من چیزی ندارم برای گفتن.
پ.ن:
مرتاض کم پیدایی؟!
خوشحالم!
مانیا
و به مرتاض فکر میکنم که می آید تا بماند به عنوان یک دوست!!
***********
پیوست:
کارنامه گرفتم!
مانیا
زنگ را خاموش میکنم و به ساعت نگاه میکنم که چند است.کمی زمان لازم دارم تا به یاد بیاورم که چند
شنبه است و ساعت چند باید بیدار شوم.فکر میکنم باز هم....؟
يه تيکه از موهامو گرفتم و شروع کردم به گشتن بين نوکهاشون
خوبه.مثل اينکه اين شامپو جديد واقعا موخوره ها رو از بين برده
موهامو با کشي که دور مچ دستم بسته بودم٫پشت سرم جمع ميکنم و از تخت میام پایین!
کتابمو میگیرم دستم..گوشیم زنگ میخوره...
به شماره اي که رو گوشي افتاده بود نگاهي کردم و يه لحظه وسوسه شدم که زنگ تلفن رو قطع کنم و
به کتاب خوندنم ادامه بدم.ولي.....برمیدارم...مورچه هست!!!دوستاش دارن میرن و تنها میشه..گوشی
نداره و اجازه میخواد بهم زنگ بزنه بعضی روزا.
ميدونستم دارم ناراحتش ميکنم ولي منم خيلي ناراحت شده بودم......!!!!
ميدونستم تقصيري نداره اما من اخلاقم همینه....
هميشه وقتي اينجوري آروم صحبت ميکرد.میفهمیدم ناراحته از من!
گوشی رو میذارم سر جاش و فکر میکنم تا کی؟!این ارتباط تا کی ادامه داره؟!
دستم رو ميذارم رو پيشونيم و چشمام رو ميبندم.سعی ميکنم آروم نفس بکشم و به هيچی فکر نکنم
نور فلاش ا فقط باعث تعجبم شد.سرم رو بلند کردم تا ببينم کي از کجا عکس گرفته...بعد میبینم نور
تلویزیون بوده!من کی روشنش کرده بودم؟!
امروز همون روز نحس توی تقویمم!روز کارنامه!اما من اونو راضی کردم نیاد کارناممو بگیره!اون قبول کرد و
حالا من باز دو روز دیگه زمان دارم برای راحت زندگی کردنم!
يه دفعه احساس کردم خالي شدم.احساس آدمي رو داشتم که تو مسابقه دو شرکت کرده و بعد از مدتها
دويدن٫بعد از رسيدن به خط پايان ميبينه همه چيز يه شوخي بوده و همه بهش ميخندن و نه مسابقه
اي در کار بوده و نه جايزه اي و تمام مدتي که دويده بيفايده بوده.تمام دويدنم بيفايده بوده
کاش کسي بغلم ميکرد و من ميتونستم تو بغلش گريه کنم
کاش منم ميتونستم گريه کنم.کاش يه نفر دست من رو هم ميگرفت
گریه میکنم
فکر کردم خوب شد اين بار ريمل و خط چشم ضد آب زدم.حالا بعد از گريه لازم نيست نگران آرايشم
باشم.'
کاش منم
ميتونستم جلو گريه کردنم رو بگيرم.فکر کردم باز من دستمال ندارم
به ياد تمام خاطرات بدم ميفتم و باز ميزنم زير گريه
با ساعت نگاه ميکنم
همه رفتن و تنها موندم
من بالاخره اين کارم رو عوض ميکنم گریه رو میگم....!!!
دیگه گریه نمیکنم...
مانیا
پیوست:با مریم گلییییییییییی هم حرف زدم
بازبا صدای گنجشک از خواب بیدار میشوم و فکر میکنم اگر گنجشکها نبودند چطور بیدار میشدم؟
غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چند
است؟بالش او را به سمتم میکشم و سرم را روی آن میگذارم
.به ایکس فکر میکنم که تا کی میخواد به این کارش ادامه بده؟ و اصلا چرا اینکارو میکنه؟
!!خواستم برم پائین باید پنجره را بازکنم
.قبل از هر چیز باید از تخت جدا شوم.زیر لب،آرام به خودم میگویم بیدار شو عزیزم و پتو را
کنار میزنم
فکر میکنم باز یادم رفت جوراب پایم کنم و وقتی پاهایم را روی سنگ سرد آشپزخونه میگذارم
فکر میکنم
دیگر فردا پا برهنه از اتاق بیرون نخواهم آمد.از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم و فکر
میکنم مگر فردا
قرار است چه چیزی عوض شود؟کارنامه چه چیزی رو میخواد عوض کنه؟!واقعا این درسها به چه درد من
میخوره؟
!لیوان داغ چای را که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیست؟امتحان؟!کار هرروزه
مدرسمه...امتحان...!!یاد دیشب میفتم که حتی لای کتابمو باز نکردم
.کتابی که مثلا در حال خواندنش هستم را برمیدارم،پنجره را باز میکنم و از اتاق بیرون میآیم
!دسته کاغذهایم روی میز است.فقط باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟خودکار؟مداد؟خودنویس؟
شاید تقلب نوشتم
...!اولین صفحه را میخوانم و وقتی میخواهم ورق بزنم،نگاهم میافتد به درخت توی خیابان.فکر
میکنم
..از بچگی اونو دیدم...راستی چند سالشه؟
من اینقدر بیکارم که به تنها چیزی که فکر میکنم ایناست و تنها همین موضوع برایم اهمیت دارد...
باید حاضر شم و برم مدرسه.....باز یادم رفت پارگی مقنعه ام رو بدم مامان بدوزه
...!!!سرویس طبق معمول دیر میاد
!!!ملودی پیشم نیست باید تنها برم...کاش دیشب میرفتم پیششو باهم درس میخوندیم
...!!!به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشد.یا بهتر از
آن به دیروز.ولی دایره سرجای خودش
است:چسبیده به امروز.جلوتر میروم و به اعداد ریز بالایش نگاه میکنم کارنامه رو فردا
میدن.........من از فردا می ترسم
!جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگویم برای ملودی...
خودکار سیاه را برمیدارم،یکبار دیگر کاغذهای آ4 را مرتب روی هم میگذارم و شروع به نوشتن
میکنم.مثل همیشه یک کاغذ کوچکتر هم
کنارم میگذارم تا افکار ناگهانیم را روی آن یادداشت کنم؛یا
کارهایی که باید انجام بدهم و میترسم فراموش کنم به ساعتم نگاه میکنم کاش مجبور نبودم دوباره
امتحان بدم
...آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشوم...
به درخت توی حیاط مدرسه....
مانیا
یه خبر پسر خالمون دانشگاه مهندسی برق قبول شده...ایول!
مامان خیلی خوشحاله...
مبارک
........................مبارکشیرینی باید بدیا..............!!!
دیشب سهروردی شلوغ بود!پر پسر...
از مریم گلیییییییی خبری نیست.
فردا مدرسه میخواد ناهار بده.
میگن عید هم باید بیایم مدرسه...منکه نمیرم...واه واه..همینم مونده..!
دیگه جواب ایکس رو هم نمیدم.
ای دیمو هم به کسی نمیدم.!.
راستی یه سایتی نوشته بود گوشی من رقیب ای پاد...وقتی ملودی فهمید مسخرم کرد..
ویرانگرترین کلمه " تمسخر است " دوست داری با تو چنین کنند ؟
برای امروز یه داستان براتون میذارم...
من برم اخه امتحان دارم فردا..
ن.ر
مانیا
دستم رو گرفت و با آرامش تو صندلي فرو رفت.به دستش نگاه کردم و فکر کردم يعني از کي وقتي دستم رو ميگيره سرخ نميشم و احساس
نميکنم تمام بدنم داره گرم ميشه؟با آرنجم آروم ميزنم به پهلوش :
-
-ميدوني چيه؟اصلا از اول دوستت نداشتم!
من دوست دارم براي او مثل لالايي ميمونه و فيلمي که او دوست داره...
.
-چقدر تو خوش سليقه اي!من عاشق اين خوش سليقگي توام!
-
-
-
-
-
-..
-
-
-
-
خنديدم.
-
-
-
-
-خب؟
-
-
-
-
-
-
-
-
-
با حواس پرتي ميبوسدم و باز خيره ميشه به تلويزيون.فکر ميکنم بلند شم يه کتاب بيارم و بخونم.آب هم بذارم جوش بياد براي کيسه آب گرم.
سلام...
امروز معلوم شد که یکشنبه کارنامه میدن.....بدبخت شدم...!
سمندون رو من میکشم در حق ملودی ظلم داره میکنه..سمندون!
نمره انضباطم با دو.سه نمره ارفاق شد 18!
فهیمه رحیمی اومد نشست کنارم امروز. خیلی ساکته...
عشرت جوانمرد دیسک کمر پیدا کرده دخترشم قبول نشده.
یک ادم بیمار بنام ایکس یه اراجیفی گفته من براتون میذارم خودتون قضاوت کنید من چی باید به این ادم
بگم؟!
من دلم نمیخواد دهنم واشه و کار به جاهای باریک بکشه...!
احتمالا این اقا امین اباد هستن و استادشون یک دیوونه ای مثه خودشونه...!
معزرت میخواهیم
(نهضت برو)
عکس العملتو برای یک کار تحقیقی احتیاج داشتم تو وبلاگم نوشتم
فکر میکردم فحش میدی
من که تو صورت شما سیبیلی نمی بینم(بخندم؟)
................................................................................................!!!!
دیدید؟!!
مریم گلیییییییییی گفته خودمو بزنم به بی خیالی راستم گفته .
ممنون میشم نظرتون رو در مورد ایکس بدونم...اخه واسه تحقیقم میخوام..![]()
نیومده رفتیم...
مانیا