تبليغاتX
توله سگ سیبیل دار





















توله سگ سیبیل دار

یادداشتهای متفرقه

بازبا صدای گنجشک از خواب بیدار میشوم و فکر میکنم اگر گنجشکها نبودند چطور بیدار میشدم؟

غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چند

است؟بالش او را به سمتم میکشم و سرم را روی آن میگذارم.

به ایکس فکر میکنم که تا کی میخواد به این کارش ادامه بده؟ و اصلا چرا اینکارو میکنه؟!!

خواستم برم پائین باید پنجره را بازکنم.

قبل از هر چیز باید از تخت جدا شوم.زیر لب،آرام به خودم میگویم بیدار شو عزیزم و پتو را

کنار میزنم

فکر میکنم باز یادم رفت جوراب پایم کنم و وقتی پاهایم را روی سنگ سرد آشپزخونه میگذارم

فکر میکنم

دیگر فردا پا برهنه از اتاق بیرون نخواهم آمد.از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم و فکر

 میکنم مگر فردا

قرار است چه چیزی عوض شود؟کارنامه چه چیزی رو میخواد عوض کنه؟!واقعا این درسها به چه درد من

 میخوره؟!

لیوان داغ چای را که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیست؟امتحان؟!کار هرروزه

مدرسمه...امتحان...!!یاد دیشب میفتم که حتی لای کتابمو باز نکردم.

کتابی که مثلا  در حال خواندنش هستم را برمیدارم،پنجره را باز میکنم و از اتاق بیرون میآیم!

دسته کاغذهایم روی میز است.فقط باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟خودکار؟مداد؟خودنویس؟

شاید تقلب نوشتم...!

اولین صفحه را میخوانم و وقتی میخواهم ورق بزنم،نگاهم میافتد به درخت توی خیابان.فکر

میکنم ..

از بچگی اونو دیدم...راستی چند سالشه؟من اینقدر بیکارم که به تنها چیزی که فکر میکنم این

است و تنها همین موضوع برایم اهمیت دارد...

باید حاضر شم و برم مدرسه.....باز یادم رفت پارگی مقنعه ام رو بدم مامان بدوزه...!!!

سرویس طبق معمول دیر میاد!!!

ملودی پیشم نیست باید تنها برم...کاش دیشب میرفتم پیششو باهم درس میخوندیم...!!!

به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشد.یا بهتر از

 آن به دیروز.ولی دایره سرجای خودش

است:چسبیده به امروز.جلوتر میروم و به اعداد ریز بالایش نگاه میکنم کارنامه رو فردا

میدن.........من از فردا می ترسم!

جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگویم برای ملودی...

خودکار سیاه را برمیدارم،یکبار دیگر کاغذهای آ4 را مرتب روی هم میگذارم و شروع به نوشتن

 میکنم.مثل همیشه یک کاغذ کوچکتر هم

کنارم میگذارم تا افکار ناگهانیم را روی آن یادداشت کنم؛یا

کارهایی که باید انجام بدهم و میترسم فراموش کنم به ساعتم نگاه میکنم کاش مجبور نبودم دوباره

امتحان بدم...

آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشوم...

به درخت توی حیاط مدرسه....

 

مانیا

+نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

سلام.

یه خبر پسر خالمون دانشگاه مهندسی برق قبول شده...ایول!

مامان خیلی خوشحاله...

مبارک........................مبارک

شیرینی باید بدیا..............!!!

 

دیشب سهروردی شلوغ بود!پر پسر...

از مریم گلیییییییی خبری نیست.

فردا مدرسه میخواد ناهار بده.

میگن عید هم باید بیایم مدرسه...منکه نمیرم...واه واه..همینم مونده..!

دیگه جواب ایکس رو هم نمیدم.

ای دیمو هم به کسی نمیدم.!.

راستی یه سایتی نوشته بود گوشی من رقیب ای پاد...وقتی ملودی فهمید مسخرم کرد..

 

ویرانگرترین کلمه " تمسخر است " دوست داری با تو چنین کنند ؟

 

برای امروز یه داستان براتون میذارم...

من برم اخه امتحان دارم فردا..

ن.ر

مانیا

 

دستم رو گرفت و با آرامش تو صندلي فرو رفت.به دستش نگاه کردم و فکر کردم يعني از کي وقتي دستم رو ميگيره سرخ نميشم و احساس

 نميکنم تمام بدنم داره گرم ميشه؟با آرنجم آروم ميزنم به پهلوش :


-
صاف بشين!اينجوري کمرت درد ميگيره
!


با اکراه خودش رو تکوني ميده و صاف ميشينه.چند لحظه ديگه باز تو صندلي فرو ميره.نميدونم چرا گاهي بش ميگم.چون دوستش داري
!

-ميدوني چيه؟اصلا از اول دوستت نداشتم!


لبم رو گاز ميگيرم و سعي ميکنم جريان فيلم رو دنبال کنم.از اون فيلمهاييست که دوست ندارم.چرا اينقدر سليقه هامون فرق داره؟فيلمي که

من دوست دارم براي او مثل لالايي ميمونه و فيلمي که او دوست داره...

.
-
چقدر تو خوش سليقه اي!من عاشق اين خوش سليقگي توام!


از کي ديگه بنظرش خوش سليقه نيستم؟


-
هوس پاپ کرن نکردي؟


-
ميخواي برات درست کنم؟


-
نه!من که کلي شام خوردم.ولي اگه براي خودت درست کني منم يک کم ميخورم.


به نيمرخش که خيره شده به تلويزيون نگاه ميکنم و فکر ميکنم موقع حرف زدن حتي برنگشت نگاهم کنه
.


-
دارم ميام دنبالت.


-
الان؟کارت زودتر تموم شد؟


-
نه.مرخصي گرفتم...


صداي خنده اش تو گوشم پيچيد
:


-..
مرخصي استعلاجي
!


-
چرا؟چيزيت شده؟

-آره!دارم ميميرم ديگه!


-
چي؟
!


-
اگه تو رو همين الان نبينم ميميرم
!


-
تو ديوونه اي
.

خنديدم.


چند وقت بود از سر خوشبختي نخنديده بودم؟


-
من نميخوام.اگه تو ميخواي برات درست کنم.


-
نه.منم نميخوام
.


چرا من از اين فيلمها دوست ندارم؟سعي کردم جريان فيلم رو دنبال کنم.شايد جالب باشه.شايد تا حالا من با دقت نگاه نکردم.شايد
...


-
چرا اينقدر ناراحتي؟


-
ديشب.....


پيشونيش رو چين داد و زل زد بهم

-خب؟


نميدونستم بگم يا نه :


-
ديشب....موقع دعوا
.....


لبخند زد و دستش رو انداخت دور شانه ام
:


-
بيا فراموشش کنيم
.


-
نه!ميخواستم يه چيزي بپرسم.بايد بدونم
.


-
خب بپرس
.


و با جديت بهم خيره شد
:


-
ديشب....گفتي....گفتي اصلا من رو از اول دوست نداشتي
.....


خنديد.با صداي بلند
:


-
فقط ميخواستم يه چيزي بگم که ناراحتت کنم.احمقانه بود.ببخشيد
.


محکم بغلم کرد و من زدم زير گريه
.


-
ديگه قول ميدم از اين حرفها نزنم
.


چرا همون موقع به فکرم نرسيد؟شايد هم راست گفته.شايد دوستم نداشته.شايد نه با عشق که با منطق با من ازدواج کرده.شايد....


-
من رو دوست داري؟


خودم رو ميچسبونم بش و فکر ميکنم چقدر سردمه.


-
معلومه که دوست دارم
.


با حواس پرتي ميبوسدم و باز خيره ميشه به تلويزيون.فکر ميکنم بلند شم يه کتاب بيارم و بخونم.آب هم بذارم جوش بياد براي کيسه آب گرم
.

+نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

سلام...

امروز معلوم شد که یکشنبه کارنامه میدن.....بدبخت شدم...!

سمندون رو من میکشم در حق ملودی ظلم داره میکنه..سمندون!

نمره انضباطم با دو.سه نمره ارفاق شد 18!

فهیمه رحیمی اومد نشست کنارم امروز. خیلی ساکته...

عشرت جوانمرد دیسک کمر پیدا کرده دخترشم قبول نشده.

یک ادم بیمار بنام ایکس یه اراجیفی گفته من براتون میذارم خودتون قضاوت کنید من چی باید به این ادم

 بگم؟!

من دلم نمیخواد دهنم واشه و کار به جاهای باریک بکشه...!

احتمالا این اقا امین اباد هستن و استادشون یک دیوونه ای مثه خودشونه...!

 

معزرت میخواهیم(نهضت برو)


سوتفاهم یه خورده بزرک پیش(بزرگ) اومده


دو ما هه برای147نفر پست میفرستم


یه خورده اشتباه فکر میکنی


مجبور بودم


عکس العملتو برای یک کار تحقیقی احتیاج داشتم تو وبلاگم نوشتم


الان شیطونه می گه یه حرف 30درصد ناموسی بگو


بی خیال


فکر میکردم فحش میدی


یه ترک تشکر کرده بود که چند تا فحش خوب بلد شدم مااز خدای متعال شفای او را خواستاریم


شفای خودم یه خورده مشکله(معلومه)


این کار نشد هک ای دی و فضولی سره جاشه


انگشت هام نمی تونند تایپ کنند خدا استاد ما رو لعنت کنه با این تحقیق


این وبلاگو فقط برای دریاف حرفهای شما گزاشتم(واقعا که...)


دیروز 9نفر فحش داده بودند بی خیال حذفشون کردم اسپر بودن هم حالی داره شدید


من که تو صورت شما سیبیلی نمی بینم(بخندم؟)


تو هم بیا خودتو تخلیه کن میمونه عقده میشه(مثه تو؟)


خطاب به اون کسی که گفته بود دوست دارم اون هم با اسم من


داداش تقلید کاره میمونه میمون هم جزوه حیوونه(تیکه ی عهد قیف علی شاه)


اسم من xxxاست نهx


نوشتی خودتو خراب کردی نترس ما پسر ها به این راحتی خراب نمیشیم(جمع نبند)


شما ها یک بار مصرف هستید(دهنتو ببند)

................................................................................................!!!!

 

دیدید؟!!

مریم گلیییییییییی گفته خودمو بزنم به بی خیالی راستم گفته .

ممنون میشم نظرتون رو در مورد ایکس بدونم...اخه واسه تحقیقم میخوام..

نیومده رفتیم...

مانیا

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

سلام به علت تموم شدن امتحانا دارم زود زود می نویسم!

رفتم مدرسه...نمره هام زیاد جالب نبودن...........ملودی خرخون تره!!!

دیشب ملودی رفت اندیشه منم رفتم جام جم..ملودی شیرو رو ندیده..من دیگه تو مدرسه نمیتونم بگم

 شیرو..اخه هوو و اشنایدر سوتی دادن شیرو کیه؟

تو مشهد کلاه برداری کردیم...ما 5 نفر زدیم یه نوشابه رو خوردیم بعد تو بطری خالیش ته مونده

هامونو..آب...و نمک ریختیمو گذاشتیم سر جاش کسی هم نفهمید....(دو نقطه دی)

یه شبم حرف جن شد تا ساعت چهار از ترس نخوابیدیم..کلی حال داد

تو مشهد رفتیم یه جا به اسم الماس شرق یه حوض بود مردم دورش جمع میشدن عکس میگرفتنو

 فیلم...ما هم تو کف بودیم

بابا بی خیال!!!!

ملودی و من از مشهد برا خر شرک مجسمه و ساعت خریدیم...دو تا گوشواره که ماله هند بودم برا راه

راه اینا خریدیم...!!!

دیشب مریم گلییییییییی اس ام اس زد..

روز شنبه نامه ی دوستم ازاده تو چلچراغ چاپ شد...سه شنبه امیر مهدی تو باغ مظفر بازی کرده

بود.........!!

من عاشق کتاب دستنوشته های یک کودکه فهیمم...خیلی باحال نوشته توش..

خب من برم ناهار

نیومده رفتیم

مانیا

پیوست:

۱.منو ملودی چند وقت پیش تیغه(بابک) رو دیدیم.(خودشو خفن میگیره...البته جواب مارو داد...اما ازش متنفرم...خانی ابادی...حتما سهروردی بالاشهرشه)

۲.بالاخره قیافه ی قیامتو(امیر) دیدیم.

و..

تذکر:

ملودی بنویس...

+نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

سلام

امتحانام تموم شدن....رفتیم مشهد. بدترین سفر عمرم بود

اصلا خوش نگذشت...همه ی اونایی رو که میشناختمو دعا کردم...!!

رفتیم توی یه هتل اپارتمان...منو ملودی و دوستامون تو قطار با ناظممون بودیم...

من مامور قطارو خفش میکنم..عقده ای و هیز و عوضی...سر مامور قطار کلی ماجرا داشتیم.

من سرما خوردم و خونه نشین شدم ملودی اما رفته مدرسه.

کارنامه ها قبض گوشی...من این ماه بدبختم....!!!!!

اخبار کلی اینه که:

مورچه با یه مینی بوس تصادف کرده و در حال حاضر بیمارستانه..

مریم گلیییییی نیاز به دعای ما داره....

دامیان پنجشنبه تولدش بوده...(با تاخیر تولدت مبارک)

پسر عمه ی دوستم تصادف کرده و دوست دخترش تو کما هست....

یاس پسر عموی یکی از بچه های مدرسمونه....

اینترنتم دوباره وصل شد...

و....

من میرم مطلب گیر بیارم تا بذارم تو وب...

نیومده رفتیم(دو نقطه دی)

مانیا

پیوست:جناب  X  شما فقط خودت رو خراب کردی برای ما اهمیتی نداره تو و امثال تو چه اراجیفی تلاوت

 میکنن.شما شعورتو به همه نشون دادی..برات متاسفم و از خدا میخوام شفات بده.

+نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |