تبليغاتX
توله سگ سیبیل دار





















توله سگ سیبیل دار

یادداشتهای متفرقه

از خواب بیدار میشوم

فکر میکنم کاش باران بیاید.فکرم را ادامه میدهم:باران بیاید که چه؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق

شده نگاه میکنم

نمیدونم چطور شروع کنم و چی بنویسم؟!!!؟

من٬جلو مونیتور نشسته‌ام..

 

او زنگ میزند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوشحالم...خوشحال!!

من باید به دامیان بگم که گاهی حرف دل با حرفی که میزنم یکسان نیست.........

من نمی خواستم اینطوری شه.

 

من چیزی ندارم برای گفتن.

 

پ.ن:

مرتاض کم پیدایی؟!

خوشحالم!

مانیا

+نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

این روزها به او فکر میکنم که چطور تنهایم گذاشت....!!

و به مرتاض فکر میکنم که می آید تا بماند به عنوان یک دوست!!

 

***********

پیوست:

کارنامه گرفتم!

 

 

مانیا

+نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

صدای زنگ ساعت در اتاق میپیچه و از خواب میپرم

زنگ را خاموش میکنم و به ساعت نگاه میکنم که چند است.کمی زمان لازم دارم تا به یاد بیاورم که چند

 شنبه است و ساعت چند باید بیدار شوم.فکر میکنم باز هم....؟

يه تيکه از موهامو گرفتم و شروع کردم به گشتن بين نوکهاشون

خوبه.مثل اينکه اين شامپو جديد واقعا موخوره ها رو از بين برده

موهامو با کشي که دور مچ دستم بسته بودم٫پشت سرم جمع ميکنم و از تخت میام پایین!

کتابمو میگیرم دستم..گوشیم زنگ میخوره...

به شماره اي که رو گوشي افتاده بود نگاهي کردم و يه لحظه وسوسه شدم که زنگ تلفن رو قطع کنم و

 به کتاب خوندنم ادامه بدم.ولي.....برمیدارم...مورچه هست!!!دوستاش دارن میرن و تنها میشه..گوشی

 نداره و اجازه میخواد بهم زنگ بزنه بعضی روزا.

 ميدونستم دارم ناراحتش ميکنم ولي منم خيلي ناراحت شده بودم......!!!!

 ميدونستم تقصيري نداره اما من اخلاقم همینه....

هميشه وقتي اينجوري آروم صحبت ميکرد.میفهمیدم ناراحته از من!

گوشی رو میذارم سر جاش و فکر میکنم تا کی؟!این ارتباط تا کی ادامه داره؟!

دستم رو ميذارم رو پيشونيم و چشمام رو ميبندم.سعی ميکنم آروم نفس بکشم و به هيچی فکر نکنم

نور فلاش ا فقط باعث تعجبم شد.سرم رو بلند کردم تا ببينم کي از کجا عکس گرفته...بعد میبینم نور

تلویزیون بوده!من کی روشنش کرده بودم؟!

امروز همون روز نحس توی تقویمم!روز کارنامه!اما من اونو راضی کردم نیاد کارناممو بگیره!اون قبول کرد و

حالا من باز دو روز دیگه زمان دارم برای راحت زندگی کردنم!

يه دفعه احساس کردم خالي شدم.احساس آدمي رو داشتم که تو مسابقه دو شرکت کرده و بعد از مدتها

 دويدن٫بعد از رسيدن به خط پايان ميبينه همه چيز يه شوخي بوده و همه بهش ميخندن و نه مسابقه

اي در کار بوده و نه جايزه اي و تمام مدتي که دويده بيفايده بوده.تمام دويدنم بيفايده بوده

کاش کسي بغلم ميکرد و من ميتونستم تو بغلش گريه کنم

کاش منم ميتونستم گريه کنم.کاش يه نفر دست من رو هم ميگرفت

گریه میکنم

فکر کردم خوب شد اين بار ريمل و خط چشم ضد آب زدم.حالا بعد از گريه لازم نيست نگران آرايشم

 باشم.'

کاش منم

ميتونستم جلو گريه کردنم رو بگيرم.فکر کردم باز من دستمال ندارم

 به ياد تمام خاطرات بدم ميفتم و باز ميزنم زير گريه

با ساعت نگاه ميکنم

همه رفتن و تنها موندم

من بالاخره اين کارم رو عوض ميکنم گریه رو میگم....!!!

دیگه گریه نمیکنم...

 

 

مانیا

پیوست:با مریم گلییییییییییی هم حرف زدم

+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |