تبليغاتX
توله سگ سیبیل دار





















توله سگ سیبیل دار

یادداشتهای متفرقه

خیلی تاریکه هوا...

ثانیه ها دقیقه ها و ساعتها به کندی میگذرن برام..!!

توی اتاق ۶ نفره تنها زیر ۳تا پتو خوابیدم...!!به تخت خوابهای خالی نگاه میکنم.و به کسایی که این تخت ها متعلق بهشون هست فکر میکنم...!!

نور کمی از لای کرکره اتاق رو روشن میکنه همینم غنیمته..اما باز تاریکه هوا برام...نفسم میگیره..

دستام سرد شده تمام وجودم میلرزه اما سرم داغه...وقتی تب میکنم حالتم همینطوره..!!

حالم بده دلشوره ی سفری که شب پیش رو دارم رو هم به این مریضی اضافه کردم...دارم میترکم از فشار افکار تو مغزم...

مزه ی شور اشک رو حس میکنم....تبم به سرعت بالا میره دستمالم و تو ظرف بغل دستم خیس میکنم و دوباره میذارم روی پیشونیم...

تو دلم میگم:واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه تنهایی شاید یه درد اما همینم عندENDE حاله...

نمیدونم این یه امتحان یا یه انتخابه؟؟

دستمالم داغ شد چه سریع من اما نتوجه گذر زمان نیسم چرا؟؟

با خودم فکر میکنم به نمادهای فنگ شویی رو بیارم هرچی نباشه کتا بشو که خوندم...دفعه ی بعد مجسمه ی ایزد طول عمرsau رو با خودم میارم...شاید که فرجی شد...

من همیشه از درد میگم هرچند حرف تازه ایی نیست اما بنظرم تازه ترین حرفه...!!!

...

وقتی چشمام رو باز میکنم با قیا فه ی ماهور مواجه میشم ... نگرانه...اصرار داره بریم بازم دکتر...!!

بغلم میکنه...دوسش دارم خیلی مهربونه درست مثله یه خواهر...!!

مامان اردک با قاشق بهم آب قند میده حالم بد میشه از جام میپرم.....هردو با نگرانی نگام میکنن...!!

عکاس زنگ میزنه..مدام اصرار داره برم دکتر باز حالم بد میشه..حرفاش بوی مهربونیت میده..اما من چقدر باهاش فاصله دارم..صدای هولناک شکستن قلبم رو میشنوم..!!تبعیت از عقل انتظار بزرگ و بیهوده اییه...

حالم بده تلفن رو ازم میگره ماهور و مامان اردک به زور لباس تنم میکنن و با ماهور به یه بیمارستان دیگه میرم...

شفتالو برای صدمین بار بهم زنگ میزنه!صداش پر از نگرانیه...خدا منو ببخشه که باعث نگرانی همه شدم...!!

پدرم زنگ میزنه بی توجه به حضور اطرافین زااااااااااااار زااااااااااااار گریه میکنم..

دلتنگتونم...میگه یه دختر قوی که گریه نمیکنه..!!

بیمارستان...

بیمارستان...

 

از راه روی سفید بیمارستان میترسم مثله بچه ها دست ماهور و میگیرم..

راهروی باریک و سفید...

صدای ناله...

بوی مواد دارویی و ضد عفونی...

يك قدم به مرگ نزديكتر شدم!

 

مانیا

 

 پیوست:ماهور و مامان اردک عزیزم و حتی شکوفه جان واقعا از صمیم قلب ممنونتونم

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 

خیلی سخته که بخوام به تو شک بکنم...!انکار وجودت در این دوهفته سخت ترین کار ممکن هست..!!

حضور تو پررنگ بود اما یهو ناپدید شد.چرا؟چرا تنهام گذاشتی؟ مگه نمیدونستی که تنهام منم از امروز تنهاییمو تقسیم میکنم با دیگران مثله خودت..

همیشه فک میکردم هیچ چیزی بین منو تو نبوده...اما مثله اینکه آدما هرچقدرم بهم نزدیک باشن بازم یه چیزایی تو قلبشون هست که از هم پنهان میکنن..!!

دیشب توی مطب دکتر من تنها بودم ..

استرس داشتم از اینکه برگرده بگه بیماریت مشکوکه از اینکه ازم آزمایش بخواد..

تو اونموقع کجا بودی اونموقع که از ترس انقدر لبامو گاز گرفتم که خون اومد...تو کجا بودی؟ تو با کی بودی؟چرا تنهام گذاشتی...؟؟یعنی ارزش یه اس ام اس هم نداشتم؟؟

آره ازت بریدم....این بیماری باعث شد که بشناسمت..دیدی چه راحت گفتی دیگه نمیخوایم..!!

تو دلم میگم:مرا این گونه باور کن کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...

خدایا بابت بیماریم ازت ممنونم این هدیه ای بود از طرف تو برای شناخت خودم و جایگاهم در حال حاضر در این کره ی خاکی

خدایا متشکرم بابت این عذاب حقم بود...!!واقعا حقم بود

كيبوردم خيسه گردنم درد ميكنه دستام ميلرزه...يك قدم به مرگ نزديكتر شدم

مانیا

پیوست:آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم ز چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به

 

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من، من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

دنبال راهی ام برای عوض کردن شرایط حاکم...

خستم از روزای تکراری!

 

 

 

مانیا

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |