با اينكه درد امانم رو بريده اما خوشحالم.(ســـپــيــدي مـــن از بــي رنــگــي ســــت!!!)
فوري به اتاقم ميرم و مثه يه بيمار تب دار توي تختخواب ميفتم..ته دل از اين درد راضيم.
به كفش عيدم نگاه ميكنم و با خودم فكر ميكنم كه ديگه از فردا نميپوشمش..زيادي پاشنش بلنده.
صداي مهمونامون رو ميشنوم ...جايي رو سراغ ندارم وگرنه حتما فرار ميكردم.هيچ پشت و پناهي برام نمونده در غير اينصورت يك لحظه هم صبر نميكردم و حاضر ميشدم به همه چيز و همه كس پشت پا بزنم...!!
دوباره دردم گرفت.طرف چپ دلم احساس سنگيني و درد ميكنم.بالشم رو سفت تر بغلم ميگيرم و به تو فكر ميكنم اما مامانم اجازه ي فكر اضافي رو بهم نميده و مجبورم میکنه از اتاقم برم بيرون ...
به صندلي هاي اشغال شده توسط مهمونا نگاه ميكنم..زن داييم از جاش بلند ميشه و اصرار داره جاشو بده به من.پشت اين ظاهر مهربون نفرتي رو نسبت به خودم احساس ميكنم نميدونم چرا ؟!
چند دقيقه فقط ميتونم تحمل كنم و دوباره به اتاقم بر ميگردم جاي بهتري رو سراغ ندارم وگرنه فرار میکردم از این فضای حاکم بر خونه بالش رو سفت تر تو بغلم میگیرم و باز به تو فكر ميكنم...!!(من تمام قصه هایم قصه ی توست)!
مانيا
پیوست:
نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار...!!
+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) |
|
About
ملودی و مانیا هستیم.ملونیا ادغامی از اسم جفتمونه.دو قلو های ناهمسان هستیم.با 5دقیقه فاصله ی زمانی...!!