تبليغاتX
توله سگ سیبیل دار





















توله سگ سیبیل دار

یادداشتهای متفرقه

 

بدون اينكه در بزنه مياد تو اتاق

شايد اگه كس ديگه ايي جاي اون بود ناراحت ميشدم

بدون اينكه از جام پاشم نيگاش ميكنم

فكر ميكنم كه چقدر دوسش دارم

بهش خيره ميشم

شكلكي در مياره برام

به اتاق ژوليدم نگاه ميكنه

بعد

به مسخره گي لبخندي ميزنه و ميگه هيچ معلومه تو چته اينروزا؟

جوابی نميدم

مياد ميشينه كنارم روي تخت

مثله بچه ايي كه دور از مادرش بوده

خودمو تو بغل كوچيكش جا ميدم

بغضمو فرو ميدم

با اطمينان خاطري كه نميدونم از كجا بدست اوردمش ميگم هيچي..

ميگه هيچوقت نخواه كه به خواهرت دروغ بگي

قلبم فشرده ميشه از ناراحتي

آروم زمزمه ميكنم

همیشه با من باش

همیشه بامن بخند

ميدونستي گاهي دلم واسه باتو خنديدن تنگ ميشه؟

واسه مهربون بودنت

واسه آرامشي كه وقتي باهام هستي دارم

اگه ازت دور بودم به اين معنا نيست كه فراموشت كردم

اين يه فرصت بود

براي اينكه دلتنگ چيزايي بشم كه داشتمو قدرشو نميدونستم

كنار ميزنتم..نگانم ميكنه..

گونمو ميبوسه و ميره دم پنجره ...

به بيرون نگاه ميكنه و به حرفام فكر!

 

 

مانيا

 

پيوست:چقدر بزرگ شده اينو از نگاش ميفهمم

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

صبح ها وقتی خورشید در میاد احساس میکنم از نو متولد شدم

 اما چند ساعت بعد وقتی باز همون دغدغه های همیشگی گریبانمو میگیرن..

اونموقع است که میفهمم همون آدم سابقم

...

سر میز صبحانه با گیر کردن لقمه تو گلوم و خوردنه اجباری کلی چایی 

 میگم کاش این دنیا هم منو قورتم بده

 آخه بدجوری توی گلوش گیر کردم

 خستم از این بلاتکلیفی

...

مهربونی:

یادمه یه روز این صفت در برابرم تعظیم میکرد

یادم بمونه خوب بودن تنها کافی نیست

من باید بهترین باشم....!

 

 

مانیا

پیوست:چه ناباورانه چه درد آور سکوتم بی نهایت شد چه غمگینانه عشق ما دچار رنگ عادت شد

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 

در گنجمو وا میکنم به لباس های رنگی توشون خیره میشم:سبز صورتی بنفش آبی...

انگار حوصله ی هیچ رنگی رو ندارم..

ترجیح میدم سفید بپوشم..!!

..

میرم جلوی آینه دیگه عادت کردم که هرروز تار موی سفید جدیدی و ما بین موهای رنگ شده ام ببینم

دیگه حتی به اینم عادت کردم..

انگار کلا به زندگی بی برنامه عادت کردم..

..

رو در یخچال کاغذ جدیدی رو میچسبونم

روش مینویسم: منم یه جوونم! پس چرا نمیتونم؟!

..

خودمو ول میکنم رو کاناپه فرو میرم توش بعد

با خودم فکر میکنم

حس کبریت و دارم بعد از اختراع فندک

..

لیوان چای دستمه و به صفحه ی خاموشه تلویزیون زل زدم..

به چیزی فکر نمیکنم اما نگام خیره مونده..

..

(نازنینا با تو گویم گریه دارد حال ما)

..

مداد و کاغذم رو بر میدارم تا یه چیزی بنویسم..

هیچی به ذهنم نمیرسه..ته مداد و نیگا میکنم جای دندونام بصورت خوفناکی مونده روش.

..

از حس ترحم  بدم میاد میخوام هوووووووووووووووار بزنم...

..

چراغ اتاق رو خاموش میکنم

میرم بخوابم

 اما

این دفعه دیگه حتی خوابمم نمیبره..!

..

خستم

 فقط همین

 

 

 

مانیا

 

پیوست:

به من خوبی نکن

  شاید، برای هر دومون بد شه

 نشستم تو دل طوفان

 بذار آب از سرم رد شه

 به من خوبی نکن

وقتی کنار من نمی مونی

  نگو بد می شم از فردا

 تو که دیدی نمی تونی

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

امروز خيلي يادش كردم

 راستش دلم براي خودم سوخت

شايد نوشته ي مسخره ايي رو گفته باشم اما كلي گريه كردم موقع نوشتنش

هميشه كه نبايد همه ي حسا نوشتني باشن

....

من آن دختري هستم كه روزي احساسي داشت

مردمان احساسش را به گند كشيدند

..

كاش مردمان ميدانستند كه من هم روزي عشق را خواهم خواست!

در اوج ناتواني همبستري خواهم خواست..اي كاش ميدانستند

....

آن روزها گذشت و جز نفرت چيزي در دلم نمانده است

مردمان هرگز نفهميدند من چگونه انساني هستم؟!

مرگ بر مردمان اين شهر گوارا تر از آب باد

 

 

مانيا

 

 

پيوست:

نشستم به هواي تو من

گريه نكن دل بي تاب از بي خبريش

گريه نكن

شكوه نكن

گريه نكن

شكوه نكن

اي واي

چه آرام

 

۲.هردو باهم رفتند حالا دیگه تنهام

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

مي خواستم بِت بگم چقد پريشونم

ديدم خودخواهيِ

 ديدم نمي تونم

تحمّل ميكنم بي تو به هر سختي

به شرطي كه بدونم

 شاد و خوشبختي!

 

 

 

مانیا

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

اين نوشته ها پاك نويس اين نوشته ها ويرايش اين نوشته ها هيچي نشدن..به همون صورت كه نوشته شدن تايپ هم شدن:

 

دسته ي كاغدام رو روي ميز ميذارم

ميشينم پشت ميز و در نخستين نگاه به بيرون آفتاب رو ميبينم..

چشمام اذيت ميشن..

فوري نگاهم رو ميدزدم و خودكارم رو برميدارم

گاهي وقتا با خودم ميگم شايد خواب اين مغز من؟!!!پس بهتره بيدارش كنم..(تا تنور داغه....)

فكر ميكنم

نميدونم چه مدت طول ميكشه

 اما

 وقتي به خودم ميام كه فنجون چاي ام يخ كرده

انتخاب سختي هست برام

 اما

من تصميمم رو گرفتم

فراموش ميكنم...!!

باز افكار ممنوعه سراغم ميان..شايد بايد در جوابشون سكوت كنم..اما ميدونم كه نميتونم!

به صفحه ي مانيتور زل ميزنم به تصوير خودم خيره ميشم..

۹-۱۰ ماه دوري از خانواده چقدر عوضم ميتونه كرده باشه؟!

....

ميرم سراغ كتابخونه ي كوچيك اتاقم

بلكه جمله ايي كه با احساسم هماهنگ باشه رو پيدا كنم..

ميون كتابهام پرسه ميزنم اما هيچي نميفهمم حواسم به هيچ  چيزي و هيچ كس نيست..

كلمه هارو الكي گاز ميزنم..هرچي به نظرم ميرسرو مينويسم

من ندونسته چه كارها كه نكردم..شايد هم گاهي دونسته بوده باشه اما اون روي من بوده قطعا..

شايدبا حرفم اونو  داغونش كرده باشم...شايد

از اين همه فكر سرم گيج ميره

خودكارمو زمين ميذارم و به خواب براي فرار روي ميارم

من جه آسان بي خداحافظي ميگريزم.

مانيا

 

پيوست:

۱.چمن باش رشد كن.حتي اگه لگد شدي.

۲كنم هر شب دعايي كز دلم بيرون رود يادت.. ولي آهسته ميگوشم خدايا بي اثر باشد!.

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |