تبليغاتX
توله سگ سیبیل دار





















توله سگ سیبیل دار

یادداشتهای متفرقه

 

نور خورشید از مابین پرده ی کوتاه آشپزخونه داخل شده

و

روی صورتم رو میپوشونه

احساس گرمای مطبوعی رو میکنم

به ظرف های دوروز گذشته که روی هم تلنبار شده نگاه میکنم

آب گرم رو باز میکنم

ظرفارو میذارم زیرش تا یه کم خیس بشن

بدون اینکه دستکش دستم کنم کارمو شروع میکنم

اسفنج رو برمیدارم

مایع ظرفشویی که تلویزیون همیشه تبلیغش رو میکرد و میریزم روش

دستمو میبرم زیر آب ...جوش جوش جوش

اینطوری بهتر چربی ها از بین میره

دستم میسوزه اما اخم نمیکنم

انقدر فکرم مشغوله که اهمیتی بهش نمیدم

میسابم ظرف هارو..

مایع بیشتر از همیشه میریزم تا بوی غذا از بین بره

عرق میکنم

تمام درد هامو سر ظرفها خالی میکنم

مثه یک آدم آهنی از روی برنامه ی قبلیش کاری رو انجام میده

منم

فقط ظرف میشورم

نگام روی کاشی آشپزخونه ثابت مونده

فکرم مشغولتر از اونیه که کسی بخواد فکرشو بکنه(ای مدعی برو که مراباتو کار نیست...)

..

میام ظرفو بذارم سر جاش که

از دستم سر میخوره

تلاشی برای گرفتنش نمیکنم

ظرف میشکنه

هزار تکه میشه

تکه های  ریز و درشت ظرف روی زمین پخش میشن

آب رو میبندم

بدون دمپایی میرم روشون

خون پارکت آشپزخونه رو کثیف میکنه

میشینم روی زمین و به خونریزی پام نگاه میکنم

نه دردی احساس میکنم

نه دیگه میخوام که احساس کنم.

 

انگارکه

 سالهاست  مردم

 

مانیا

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

خواب

یک نوع امداد غیبی

که نسبت به آن بی توجه بودم تا کنون

..

خواب

به دیدن شبانه اش معتاد شده ام اینروزها

و

شاید بخاطر حقایقی که در آن یافتم

معتاد بمانم

 

محتاج دیدنت

مانیا

 

پیوست:

چه ایامی که با افسوس طی شد

چه شب هایی که من بی تاب بودم

چه غفلت ها که در یادم غزل کشت

چه باران ها که آمد خواب بودم

هزاران شام پیش از صبح رفتن

نگاهم خیره شد بر آسمان٬ رفت!

خیال آلود و چشم آسای خفتم

سحر شد ٬ هور سر زد ٬ کاروان رفت

چه فرصت ها که در اندیشه ام سوخت

ز آتشبار ترس افزای تردید

سر از اوهام روح آزار پرشد

لب از شاید٬ ولی٬ امای تردید

چه رویا ها که دیدم جمله شیرین

به بیداری نماندم هیچ در یاد

به دوشم کوه غم زین خواب مرگی است

از این نسیان هزاران بار فریاد

 

شاعر: ؟؟

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

رضا:

عزیزم من یکی از دوستای نزدیک حامد هستم . یک سوال ازتون دارم . شما همون دختری هستین که حامد میگفت دوستش داره و میخواد باهاش بره آلمان ؟ اگر حامد براتون مهم بود جوابمو بدین چون چیزی هست که باید بهتون بگم

 

 

محمدرضا:

با سلام به شما من یکی از اقوام ودوستان حامد باباخانی هستم وخواهش میکنم مطلبی از حامد ننویسید من تا آنجا که اطلاع دارم حامد پسری فوق العاده خوب و مودب بود و تنها خواهشی که دارم این است که اینقدر ننویسید حامد عاشق من بود حامد دیونه من بود من تا آنجا که میدانم همه عاشق حامد بودن و باز هم تا آنجا که میدانم حامد شخصی را دوست داشت که آن را هم در ثانیه به ثانیه مراسمش میدیدم که فقط میدانم اسمش سحر بود و حامد را حتی در روز تولدش تنها نگذاشت

..

 

نمیدونم چطور رابطم با حامد شروع شد

اما میدونم هرروز باهم حرف میزدیم

از خودمون از علاقه هامون از دورو ور .. از همه چی!!

نمیدونم چرا

اما یه روز به دیدنش رفتم

رفتارش اخلاقش قیافش به دلم نشست

گفت فاب شیم گفتم بشیم

روزای سختی بود

من دانشگام در شهری بود که باعث میشد ازش همیشه دور باشم

و

اون کارش طوری بود که باعث میشد وقت زیادی روشون بذاره

 روزها با تنهایی میساختم

گریه میکردم از دلتنگی

و اون با صداش با حرفاش منو آروم میکرد

گذشت اومدم تهران

توی ۳۶۰ دیدم کامنتهاشو دختری به اسم پونه بسته

عصبانی شدم

گفتم این کیه حامد؟

گفت اون یکی پیج خودمه

دوباره پرسیدم

گفت دوستمه دبی هست و اینا..

رابطمون سرد شد

بخاطر دروغش

بهم زدیم

من موندم و دلتنگی..

باهم حرف میزدیم

اما ایندفعه مثه دوتا دوست

میرفتم استدیو آوین میدیدمش..

براش قطاب میوردم

باهام قرار گذاشتیم تابستون نمایشگاه عکس بزنیم

عکسایی که مینداختو نشونم میداد

 

ماه آخر اصرار داشت برم ببینمش

میگفتم نه

نمیشه

از خودم

از حسم نسبت به اون میترسیدم

اما اون ماله من نبود

نباید روش احساس مالکیت کنم

حامد خیلی خوبی هاش بیشتر از بدی هاش بود

حامد دوست خوب من بود اینو جدا میگم

تا اینکه یه روز صبح دیدم گوشه ی عکسش سیاه زدن

دیدم حامد رفته

اشک امونم نمیداد

زار میزدم

از خدا حامد و میخواستم

زنگ زدم به ایرانسلش گفتم راسته این خبر

و شنیدم که فرداش قراره خاکش کنن

رفتم بهشت زهرا

همه بی تاب و دلتنگ حامد بودن

داداش حامد ضجه میزد

و برای برادرش دلتنگ بود

برادر کوچیکترش که شباهت بیشتری به حامد داشت

دل آدم رو به درد میورد

عمه ی حامد اصرار میکرد که صورت حامد رو ببینه

پاهام میلزید

فکر خودکشی یه لحظه راحتم نمیذاشت

گفتم حامد هفته دیگه میام پیشت

و زار زار گریه می کردم

مسجدش فردای اونروز برگذار شد

تنها رفتم

جایی رو که بلد نبودم

توی سالن نشستم یه گوشه

تنهایی اشک ریختم و عکسشو بوسیدم

کوچه ی مسجد پر از پسرای موتور سوار بود

بهم تنه زدن

بهم متلک گفتن

ترسیده بودم

تنها بودم

اما به خاطر حامد ادامه دادم

با صلوات کوچه رو رد کردم

تو تمام مراسمش شرکت کردم..

تولدش جمعه بود

خیلی ها رفتن سر خاک

اما من اونروز نرفتم

چون میخواستم تنها باشم باهاش

نمیخواستم کسی منو بشناسه

درد و دلم رو توی وبلاگ نوشتم

که کسی از آشناها نبینه

اما پیدام کردن

اما این حقه من بود آیا؟!

که اینطور بشنوم

که صورت معصوم حامد برام تبدیل به یه آدم دیگه بشه

وقتی کامنتارو دیدم

دنیا رو سرم خراب شد

حامد

دوست من بود

چرا نمیخواین معنای واقعی دوست رو بفهمین

دوست دختر و دوست پسر بازی چجور ماجرای احمقانیه ایی

که افکارو خراب میکنه

من اونروز حامد و سر خاک همراه با بقیه حلال کردم

پس الانم حلاله

حامد آزاد بود هرکاری میخواد بکنه

من فقط یه دوست ساده بودم

هرچند دلتنگ اون بوسه ها هستم

دلتنگ آرامش اون چهره اش

..

اما

همین جا پرونده ی حامد رو میبندم

و دیگه راجع بهش نمینویسم

تا آقای محمدرضا خان

از دستم ناراحت نشه

و

سحر عزیزم

برات از خدا صبر میخوام میدونم خیلی سخت بود رفتنش

هنوز باورم نمیشه

 

حامد

دوست داشتم و دارم

برات طلب آمرزش میکنم

همیشه در یادمی

هر شب مثه این چند وقت برات دعا خواهم خوند

به امید روزی که دوباره همدیگرو ببینیم

 

دوست کوچکت

مانیا

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

حدود یک ساعت قبل مراسم با پسری بودم که آشنا بود

الان خاطرم نیست که چه کسی بود دقیقا..

فقط یه حس بهم میگه که میشناختمش

اما  ازش فرار کردم

چون توی اون مراسم عروسی  که دعوت داشتیم

حامد هم حضور داشت

..

همه چی رو به حامد گفتم

گفتم که با کسی بودم قبل شروع مراسم

و

بعد نگاهش کردم

ناراحت شده بود

اما

نه لبخند زد

نه اخم کرد

خودمو تو بغلش جا دادم

دستمو گرفت..

برخلاف میلم لباس زرد رنگی تنم بود

عروس و داماد میخواستن کادوهارو باز کنن

جعبه ی کادومو به حامد نشون دادم

یه سکه و انگشتر از طرف من و مامانم بود

خندید

دورمون شلوغ شده بود

همه برای عروس و داماد دست میزدن

حامد ازم خواست به حیاط بریم

خونه ی ویلایی بزرگی بود

یه طوطی اون وسط روی یه درخت کوچولو نشسته بود

با اینکه هوا گرم بود

اما

برف روی زمین و گرفته بود

گفتم حامد بیا ما میرسونیمت خونه

مامانم که تورو میشناسه

گفت: بابام نمیذاره که من تا اونجا بیام...

ناراحت شدم

اومد طرفم خوشحال بود

بوسم کرد

دستمو گرفت گفت بریم تو

عروس و داماد یواشکی جیم زده بودن

و داشتن میومدن بیرون

با هم رو به رو شدیم

هر ۴ نفر از ته دل خندیدیم..

 

از خواب پریدم

 

تعبیر:

 غم

اندوه

عذاب

قحط و بیاز

.

از بهر مرده خیر کند

یا

اورا به دعای خیر به یاد آورد

از مال یا از علم آن مرده چیزی به وی میرسد

و..

 

مانیا

 

+:

حالا دلواپست هستم

من اگه بی تو شکستم

اگه تنها و غریبم

چشم به راه تو نشستم

..

(جاي خالي عكس حامد)

..

کی ما رو از هم جدا کرد؟

کی به یاد من نبود

کسی فکرشو نمیکرد

که دلم پيش تو بود

ولي حالا كه گذشته ها گذشته ميدونم

قسمتم بوده كه رفتي..

 

اما من ميخوام منتظر بمونم

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |