تبليغاتX
توله سگ سیبیل دار





















توله سگ سیبیل دار

یادداشتهای متفرقه

 

او میرود

تو می آیی

تو میروی

و دیگر تنها میشوم

خیلی سادست

قصه ی تکرار

تا میروی

و

تنها میمانم

کس دیگری جایم را برایت پر خواهد کرد

قرآن را در آغوش خود محکمتر میگیرم

 

 

...

جز نوزدهم:

((من از شما اجری برای رسالت خود نمیخواهم و چشم پاداش جز بخدای عالم ندارم))

 

 

مانیا

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

کــــــــــــافـــــــــــــــــــــه رویـــال

 

فصل هشتم: ســــــــــــــــــــــــردخانه

 

 

یزد-زمستان۸۷:

 

منو ماهور برای ۹ بلیط داشتیم

و

چون بیرون بودیم

تند تند وسایلو برداشتیم بریم ترمینال

که بی اعصاب زنگ زد گفت

من بلیط قطار گیرم نیومده به راننده میگی برای منم یه جا بذاره

کلیییییییییییییییییی خوشحال شدیم

من زنگ زدم به راننده!! ی گرامی ام و گفتم من یک بلیط میخوام

گفت برای خودت ؟!

گفتم نه برای آقا پسری

گفت جا نداریم

مگه اینکه پیش خودم بشینه

گفتم

باشه میشینه

...

 

بي اعصاب:

 

بی اعصاب ترم آخر عمران بود

کسیکه خیلی به من غر زد و دعوام کرد که نرم یزد

خیلی چیزها که نمیتونم بگم رو برام توضیح داد

الان میفهمم تا حدودی حق با اون بوده

شاید من اشتباه کردم..

من بی جنبه بودم..

 

...

 

يزد-ترمينال:

 

وقتی رسیدیم ترمینال انقدر هوا سرد بود که داشتیم میمردیم دماغ بی اعصاب قرمز شده بود

راننده به ما گفت شما میتونید سوار شید اما آقایون نه فعلا

باز شروع کرده بود

 

داخل اتوبوس:

 

۴۵ دقیقه بعد پسر ها هم سوار شدن هنوز تعدادی از صندلی ها خالی بود

چون رزرو شده برای میبد و اردکان بودن

بی اعصاب کنار ما نشست

و

کلی جلو ماهور با من خوب برخورد میکرد

کلا سیاستش این بود

جلو دوستام خودشو مهربون و نزدیک به من نشون میداد

اما

وقتی تنها بودیم پدرمو در میورد..

 

ميبد:

 

میبد که رسیدیم

راننده با یک پسر دعواش شد

و

کار داشت

به پلیس میکشید که..

حل شد

راننده بی اعصاب رو فرستاد جای خواب خودش پایین اتوبوس

حسابی ناراحت شده بودم

از اینکارش اما بی اعصاب گفت عیب نداره میرم میخوابم

عطیه پیاده شده بود تا آقای ویزا رو ببینه

منم دستی براش تکون دادم

راننده چپ چپ به ویزا نگاه کرد

و بعد ماهور سوار شد و راه افتادیم

 

داخل اتوبوس:

 

کمک راننده عشق فیلم دهه ۵۰ایی مدام خودشو میزد به من

و برام چایی میورد

واقعا اعصابمو خورد کرده بود

به راننده شکایتش رو کردم

من واقعا نمیخواستم اخراج بشه

اما راننده دفعه ی بعد اونو اخراج کرد

و

گفت کلا باهاش مشکل داشته

 

با ماهور راجع به بي اعصاب حرف ميزدم:

ماهور  بي اعصاب وقتی مهربون میشد میخواستم همیشه ماله من باشه

باورت ميشه

دعا ميكردم اين ترم مشروط بشه كه بازم يزد بمونه

حضورش برام مثه وجود پدر يا يه برادر

كمك هاش نصيحت هاش و..

ماهور با لبخند نگام ميكرد ومن خدا خواسته ادامه ميدادم

خداروشكر كه  ماهور شنونده ي خوبي هست هميشه برام

ادامه دادم:

سنش خیلی از من بیشتره پیشش احساس کوچیکی میکنم ماهور

  بي اعصاب میگفت مثله تخم مرغ میمونه بیرونش سخته اما اگه داخلش شه کسی....

چرا من نتونستم به داخلش نفوذ کنم؟؟؟

ماهور دلداريم ميداد

و

من سعي ميكردم

از رابطم با بي اعصاب برداشت بدي نكنم..!!

 

نيمه شب-داخل اتوبوس:

 

ساعت ۳ نصفه شب بود

داخل اتوبوس گرم شده بود كاملا

كه ديدم بي اعصاب رو پله بغل دستم نشسته

با تعجب نيگاش كردم

مچاله شده بود تو كاپيشنش

گفتم بي اعصاب چرا اينجايي!!؟

گفت مرتيكه(راننده ي گرام) به جاي شوفاژ فن رو روشن كرده دارم قنديل ميبندم

هاج و واج نگاهش كردم..

تا صبح اونجا نشست بي اعصاب

وقتي ميخواست پياده شه

راننده پول بليط رو كامل گرفت ازش

 

+:بی اعصاب سرما خورد و چندروزی  کجبور شدخونه نشین شه

 

مانيا

 

ادامه دارد...

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 

کـــــــــــــــــــــــــافه رویــال

 

فصل هفتم:مــــــسافــــــــــــــــــــر یعنی ناموس

 

 

بقول مرتاض اینارو مینوسم  برای ثبت در جایی

 

من و ماهور بودیم ایندفعه

صندلی ۱۱ و ۱۲

جلومون دوتا آقا پسر تقریبا  به دوره ی ترشیدگی رسیده ویا شاید نزدیک شده

نشسته بودن

به نام های:

آقای ویزا

و

آقای خرس مهربون

کنار دستمون هم خانوم شمشیر باز

که بسیار ریلکس بودن

راننده ی اتوبوس راننده ی عزیز بنده بود

 

اواسط راه-داخل اتوبوس:

 

شمشیر باز یا با ما یا با آقای ویزا حرف میزد

خرس مهربون از اونجایی که بسیار چاق بود

و کوله باری از ساندویچ رو به همراه داشت

هی به ما خوردنی تعارف میکرد

 

ویزا با ماهور صحبت میکرد

و با بلوتوث راننده ی گرامی منو سر کار میذاشت

راننده و کمک راننده و آقای خوشحال(که در دو پست قبل از این حضور داشت)

جلوی  اتوبوس نشسته بودن

آقای ویزا اسم بلوتوثش رو به مارال تغییر داد

و برای پیشی(که اسم بلوتوث راننده بود) چیز میفرستاد

از راننده که نا امید شد

رفت سراغ خوشحال

خوشحال خنگ هم شمارشو بلوتوث کرد برای ویزا

ولی از اونجا که در کف بود ببینه این بلوتوث از طرف کی بوده

به بهانه ی آب خوردن اومد ته اتوبوس

از شانس ما

فقط منو ماهور بیدار بودیم

و در حال خنده

اومد طرف منو گفت

مارال تویی آره؟

خندیدم و گفتم ۲۰ سوالیه؟

نه یه حدس دیگه بزن

خندید و رفت

 

راننده آهنگ قر داری گذاشته بود و خوشحال خان در حال قر دادن

ما هم که بی خوابی زده بود به سرمون

تشویقش میکردیم

که یهو کمک راننده ی عشق فیلم دهه ۵۰ ایی

اومد طرف من و گفت: بسه دیگه دست نزن

بعد به ویزا گفت درست بشینا...!!

آدامسی جوید

و

چشم ابرویی اومد و رفت جلو

از حرص  داشتم میترکیدم

اس ام اس های تهدید از طرف راننده که به یارو بگو ذرست بشینه بدستم میرسید

منم گفتم به کمک راننده فوکل خروسیت بگو اول ادب یاد بگیره

که یهو دیدم

کمک راننده با قیافه ایی وحشتناک اومد سمتم

زل زد تو چشمام و گفت: آبجی ما معذرت میخوایم

ماهور و ویزا از خنده ترکیدن

کمک راننده منتظر جواب من بود

رومو کردم به ماهور گفتم به این بگو بره...!!

ویزا از رو نرفته بود با اینکه روش به ماهور بود

اما راننده گیرشو به من میداد

نمیدونم دقیق کجا بودیم

خارج از شهر تو تاریکی

راننده اتوبوس رو زد کناری و اومد سمت ما

از ترس دستام یخ کرده بود

قیافش واقعا ترسناک شده بود

به ویزا گفت صندلیت ایراد داره؟

نمیتونی صاف بشینی

چند نفری از  خواب پاشده بودن

ترسیده بودم حسابی

راننده ویزا رو تهدید کرد

اما ویزا پرروانه لبخند میزد

حالم خیلی بد بود

دوباره رفت سر جاش و اتوبوس را افتاد

ویزا شماره موبایلشو داد به ماهور

و بعد رفت پیش راننده

ما گفتیم الان بزن بزن میشه

راننده عصبانی بود

و

ویزا خونسر نشست سر جاش

اس ام اس اومد که عزیز گول این عوضی هارو نخور

میدونی چی به من گفتش؟!

گفتن نه میدونم نه میخوام بدونم

راننده همینطور تا صبح زنگ زد

ویزا میبد پیاده شد

راننده خواهش کرد جوابشو بدم

اونموقع ها فکر میکردم راننده دروغ میگه

اما

بعدها فهمیدم راست میگه

اون پسر (ویزا) یک عوضی به تمام معنا بود

 

هنوز به خوابگاه نرسیده بودیم

که ماهور به ویزا  اس ام اس داد

که ما سالم رسیدیم

 

 

ادامه دارد...

 

مانیا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 

کافــــــــــــــــــــــــــــــــــــه رویال:

 

فصل ششم: من با تـــــو خوشم..

 

 

شب زمستانی - یزد:

 

من فنادو و دوست پسرش داش پوری

بعد از خوردن پیتزا مثلث

راهی تهران شدیم

شانس ما اونشب مسافر کم بود و اتوبوس راننده مجبور میشد یزد بمونه

صندلی ۱۰  و ۱۱ و ۱۲ نشسته بودیم

که چشم پاک و راننده سوار اتوبوس شدن

ما هم مشغول خوردن پفک

به روی مبارکمون نیوردیم

راننده بخاطر محرم ریش گذاشته بود

و

مشکی تنش بود

چشم پاک پهلوی داش پوری ایستاد

و

شروع کرد به خوردن پفک

و با نگاه به من و نیش باز گفت:

این علی خیلی پسره گلیه ها

من هاج و  واج به داش پوری نگاه کردم

و گفتم یعنی چی؟!

چشم پاک خندید و رفت

داش پوری گفت مبارکه

زدم تو سرش و خندیدیم

 

...

 

 

شب زمستانی - تهران:

 

قبلش بگم:از تهران به یزد رویال در دوساعت ۹:۳۰ و ۱۰:۱۵ سرویس هست!!

 

من و مامان گوشه ایی از ترمینال وایستاده بودیم

طبق معمول زود رسیده بودیم

و بلیط من ده بود

اتوبوس ۹:۳۰ داشت پر میشد

احتمالا جناب چشم پاک دستور داده بود اتوبوس و فقط دخترونه کنن

چون پسری دیده نمیشد

چشم راننده به من و مامانم افتاد

اومد جلو و به مامانم گفت

میخواید دخترتون و با این اتوبوس بفرستم؟!

مامان پرسید صندلی شماره .. خالیه؟!

راننده گفت نه!

مامان گفت نه عجله ایی نداریم با اتوبوس بعدی میره

که سرجاشم بشینه

با سر تایید کردم حرف مادرم رو!

اتوبوس بعدی اومد اما هنوز اتوبوس قبلی نرفته بود

سوار شدم که گوشیم زنگ خورد

راننده بود!

گفتم بله؟!

گفت عزیز با اتوبوس ما نمیای ؟!

گفتم نه جام راحته

همون لحظه چشمم افتاد به دورم همه مرد و پسر بودن

و فقط صندلی تکی اول و من دختر بودیم

۵دقیقه بعد به اصرار من مامان رفت

که دیدیم

راننده با کیف سی دی هاش سوار ماشین شد

موبایلم باز زنگ خورد

راننده بود طبق معمول

بر نداشتم

اس ام اس زد:

عزیز تا کاشان باهات میام بعد بر میگردم تهران

فکر نمیکردم حاضر باشه از اون همه دختر دل بکنه و بیاد تو این دستگاه

محو تماشای بیرون

و

فکر بودم

که دیدم آهنگ مورد علاقمو گذاشت

و صداش رو بلند کرد:

تو اون شام مهتاب

کنارم نشستی

عجی شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت

به نقش آفرینی...

 

راستش کلی کیف کردم

من عاشق این آهنگ بودم

و اون اینو فهمیده بود

بارها پشت هم این آهنگ رو گذاشت..

تا رسیدیم به کاشان

راننده اومد بالای سرم

خودم و جمع و جور کردم

گفت چیزی نیمخوای عزیز؟

گفتم ممنون

گفت مواظب خودت باش یه آبمیوه بهم داد و رفت

 

و دوتا راننده سوار شدن چشم پاک و یکی دیگه

صندلی تکی اول آهو(این اسم مستعاره) دوست دختر آقای چشم پاک بود

از تعجب شاخ داشتم در میوردم

این دختر حدودا ۲۲ ساله

دانشجوی دانشگاه آزاد واحد یزد

از چشم پاک خیلی خوشگلتر و سر تر هستش

دختر با دیدن دوستش شروع به خندیدن کرد

و بعد چشم پاک و آهو

باهم رفتن ته اتوبوس جای خواب

دهنم از تعجب باز مونده بود

اون دختر جلوی این همه مرد خودش رو ضایع کرده بود

به بهانه ی برداشتن آب سرک کشیدم

دیدم چشم پاک خوابیده و آهو موهاش و نوازش میکنه

انگار سطل آب ریخته باشن روی سرم

برگشتم سر جام و تا صبح به آهو فکر کردم

 

مانیا

 

ادامه دارد...

 

پیوست:

آهنگ کافه رویال(۶):

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل وار به پايم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرينی

که صورت گری را نبود اينچنينی

پريزاد عشق را مهاسا کشيدی

خدا را به شور تماشا کشيدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی يه بی تاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که درياب

قسم خوردی بر ماه  که عاشق ترينی

تو يک جمع عاشق تو صادق ترينی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ؛ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب

که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

تو هر شام مهتاب به يادت شکستم

تو از اين شکستن خبر داری يا نه

هنوز شور عشق رو به سر داری يا نه

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی تو گفتی يه بی تاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که درياب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترينی

تو يک جمع عاشق تو صادق ترينی

همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت

به خود گفتم ؛ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماه رو داری

من اون ماه رو دادم به تو يادگاری

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

در کام ديوارها پيکرم غرق درد

مي لرزاند جانم را ترس

شبهاي بي پايان سخت آشفته مي کرد

 ذهنم را کابوس مرگ

تنها و منتظر

ناگاه بر وجودم چنگ انداخت سکوتي تاريک

حضوري ناخوانده

آوايي آشنا مرا از دور دست ها سوي خود خواند

جاده اي ازجنس نور

 در پيش روي چشمانم گشوده شد

نقش مي بست در يادم زنده مي شد

در من خاطراتي کهنه

برگ هاي دفتر قصه غمناک عمر من

به آخر رسيد

دلتنگ چشمان عشقــــــــــــــــــي ديرين

آن کس که رفت سال ها پيش بي من از قصه ام

اکنون در آغوش نور پيوستم به او دوباره

در سکوت بي ذهن اين فضاي بي زمان پيچيد طنين


طنين پر شور تولدي آن سوي آسمان بي کران

قصه ام به بي نهايت بپيوست

 

 

تو

مثه مهتابی تو شبهام

درست وقتهایی که تنهام

قصمو میدونی اما میری تنها

تو

 آرزوی آخرینی عشق اول بهترینی

همه ی حال و هوامی

من

 بیشتر از هرکس دیگه که از عشقش به تو میگه تورو میخوام

و همیشه

 یاد توام

تو نباشی سرد و مردم

بی عشقت

تو آرزوی آخرینی

عشق اول بهترینی

همه ی حال و هوامی

حس خوبی تو صدامی

 

 

در كناري از خانه ي ما

 اتاقيــــــــــــــــــست سرد و آبي

تخت و گيتار.. كهنه ي من

عكس يك مرد به ديواري

مردي زيبا روي و خندان

يار من بود او دوراني

!حالا من ماندم و من

گیتاری و

  سيگاری

 و تنهايي

عشق من رفت

به تن خاك

اي عكس خندان بشنو از من

 خواهمت ديد روزگاري

ديگرم نيست ناي ماندن

بايد آواز

آواز رفتن

چاقويي پنهان ته گنجه

دستهاي سردم

رگـــــــــــــهـــــاي سبزم

 

 

 ۴۰ روز بدون تو مانده در غم

مانیا

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 

كافــــــــــــــــــــــــــــــــــــه رويال:

 

فــصل پنجم:اطمـــــــــــــــــــــــــــــــینان

 

مدتها بود که شیفت راننده و ایکیوسان نبود

خوشحال بودم از این موضوع

 

شب زمستاني-ترمينال:

 

یه شب قرار بود من و دوستم( فنادو )باهم بریم تهران

رویال هر شب در دو ساعت ۹ و ۹:۱۵ سرویس داره برای تهران

و اونشب

یکی از اتوبوسها دست راننده

و

 اون یکی دست ایکیوسان بود

دوستم جا  رزرو کرده بود

میدونستم راننده دوست داره با اون بریم

راستش خودمم حاضر بودم با اون برم تا با دوست چشم پاکش..

نکونام و خوشحال(یه پسره جو دیگه)

هم باز مثه ما داشتن میرفتن تهران اما  با  اتوبوس راننده

دوستم دستم رو کشید

 و

 سوار اتوبوس دوست راننده شدیم

سرم درد میکرد

اعصابم خورد بود

انتظار داشتم راننده یه کاری کنه که ما بریم اونجا

اما..!!ا

اتوبوس راه افتاد و ديگه نا اميد شدم

يه ادويل خوردم و چشمام رو بستم

..

 

 در جاده:

 

میبد که رسیدیم راننده سوار اتوبوس ما شد

و گفت که دخترا پیاده شید با اون اتوبوس میریم

بی نهایت خوشحال بودم

و

دوستم بی نهایت عصبانی

چمدون هارو بر داشتیم

که دوست راننده شاکی اشاره ایی به دوستم کرد و گفت:

میذاشتی این باشه

دوستم یک دادی زد و گفت یعنی چی اين باشه..

راننده چیزی به دوستش گفت

و

ما همگی رفتیم تو اتوبوس راننده

 

داخل اتوبوس:

 

ردیف ۲ پشت نکونام

من  خيلي خوشحال بودم

و دوستم عصبانی سعی میکرد بخوابه

راننده برای اینکه منو جلو نکونام ضایع کنه

طوری رفتار میکرد که انگار دوست دخترش هستم

منم برای ضایع کردن راننده

با نکونام حرف از ۳۶۰ میزدم تا راننده نفهمه و حرص بخوره

نکونام حدود ۶ تا کرانچی خورد

و خوشحال ۶تا نسکافه

تا صبح خوشحال پز میداد

و

 ما هرهر میخندیدم

خوشحال یک سی دی  آهنگ داد به راننده

(عقل كل آهنگ خارجي ريخته بود توش چه فكري راجع به راننده كرده بود و من نميدونم)!!!!!!!!!!!!!!

 و خودش همراه با آنگ میخوند و میرقصید

راننده که حواسش به من و نکونام بود

عصبانی ضبط رو قطع کرد و گفت :

یا خودت بخون یا بذار این بخونه

احتمالا ازاینکه مارو سوار کرده بود حسابی پشیمون شده بود

خوشحال رفت سراغ لپ تاپش و با نيكام حرف زدن

راننده سي دي داغوني رو گذاشت..

 

بعد از حدود يك ساعت:

 

راننده شروع كرد به خوندن آهنگ در حال پخش

نكونام رفت جلو صداي ضبط رو كم كرد گفت

علي يا خودت بخون يا آهنگ

و ما منفجر شديم از خنده

راننده عصباني رو به انفجار

سرعت رو برد بالا

 

 

مانيا

 

+:

عکس راننــــــــــــــــــــــــده:

http://img2.tinypic.info/files/7ucfg7jhxmssaonmcpfa.jpg

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

کـــــــــــــــــــــــــــــــــافه رویــال

 

 

فصل چهارم:رو کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم کنــــی

 

وقت اون رسيده بود كه دوباره برم يزد

خدا خدا ميكردم راننده اون آقا نباشه

...

تهران-ترمیـــنال:

 

اما دوباره نوبت اون بود

نكونام هم اونشب داشت برميگشت

با ديدنش خوشحال شدم

چون تا صبح بيدار بود

و

اين باعث ميشد راننده بي خيال من بشه

...

داخــل اتوبوس:

 

طبق معمول هميشه روي صندلي تكي كه تقريبا وسط اتوبوس هست نشستم كنار دستم

دوتا دختر نشسته بودند

و

يك دختر ديگه ايستاده بود

اون دختر به راننده اصرار ميكرد كه جاي دوستاش رو تغيير بده تا كنار هم بشينن

راننده بدون اينكه به من نگاه كنه با دست اشاره ايي به من كرد

و

گفت اگه اين خانم حاضر باشه جاشو با تو عوض كنه ميتوني اينجا بشيني..

دختر ازم خواهش كرد و قبول كردم

اما كاش..

صندلي 2 رديف اول

صندلي اون دختر درست پشت سر راننده بود

پشيمون شده بودم اما وقتي ديدم 3تا دختر خوشحالن رفتم و نشستم

نكونام روي پله بغل دستم نشست

و دختر 23-24 ساله ايي كنار دستم

راننده لبخندي به مسخرگي زد و نشست پشت فرمون

نكونام برامون چايي ريخت و شروع به حرف زدن كرديم 3تايي

راننده از حرص به نكونام كار ميگفت تا مجبور شه بره ته اتوبوس

كاملا معلوم بود كه عصبي شده

زنگ ميزد به من

اما به روي خودم نميوردم

...

ساعت 12 رسيديم مارال

من و نكونام و فالگير(همون دختر كنار دستيم) پياده شديم

بعد از يكربع

كه دوباره راه افتاديم راننده دوبسته چيپس داد دستم

و

گفت بخور عزيز براي تو خريدم

با اخم نگاهش كردم

نكونام با سرزنش نگاهم ميكرد

فالگير چيپس هارو ازم گرفت وبا نكونام و خپل(يه پسر خوابالوي ديگه) نشستن به خوردن

و

من شديدا حرص ميخوردم

دوساعت گذشت

نكونام از كمر درد داشت ميمرد

جاش واقعا مزخرف بود

منو فالگير رفتيم توي يه صندلي نشستيم

و

گفتيم بياد بشينه كنار دستمون

تا اومد پاشه

راننده يك دادي زد

گفت:

....سرجات

به فالگير گفت درست بشين خانوم

و

به من حتي يك نگاه هم ننداخت

تا صبح با هيچكدوممون حرف نزد

و

صداي آهنگ مرضيه رو تا ته بلند كرد و سرعت رو برد بالا

دم دماي صبح نزديك بود تصادف كنيم

آهنگ شاهين (نميدونم چي چي ) رو گذاشته بود

نكونام روي صندلي بغلي ما كه مسافرش پياده شده بود نشسته بود

فالگير با صداي بلند ميگفت انگار عروسي باباشه مرتيكه

و راننده بدتر لج ميكرد..

 

صـــبح-یزد:

 

بالاخره رسيديم

نكونام رفت بافق

و

من و فالگير با يك آژانس راهي خونه شديم

 

مانيا

 

ادامـــــــــــــه دارد...

 

 

+:

آهنگ جهان(کافه رویال ۴):

 

عشقمو پس میگیرم

غصه هامو پس میگیرم

از روزای با تو بودن

گریه هامو پس میگیرم

تو واسم هیچی نذاشتی

میدونم دوسم نداشتی

هرچی تو زندگیت بود

پای دشمنات گذاشتی

 

 

 

آشنایی با کافه رویال و افراد معروف در آن:

 

 

کـــــــــــــــــافه رویال:اتوبوس رویال سبز رنگ پر از عروسک

راننده:قد بلند - چاق - حدودا ۳۱-۳۲ ساله - موهاي فر كه موهاي سفيد مابينشون كاملا ديگه به چشم ميخوره-چشم هاي سبز-دست هاي گنده - كت و شلوار جين و يقه ي باز..

کمک راننده ی سابق: عاشق فیلم های دهه ی ۵۰ -  پشت مو خفن - آدامس همیشه در دهان - جاسوس وفادار راننده

دوست راننده(یه راننده ی دیگه): حدودا ۳۰-۳۱ سال - دارای سیبیل - مثلا خوش تیپ - تنها کسی که میدونه ادکلن چی هست- شدیدا چشم پاک - کارت پخش کن و..

نکونام: بر خلاف سن شناسنامه اش ۲۵ ساله میزنه -  قد ۱۸۷ - مو مشکی - ابرو پهن - کسی که تا صبح نمیذاره دختری بخوابه - دوست و هم پایه راننده

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

كافــــــــــــــــــــــــــــــــــــه رويال:

 

 

فــصل سوم:سفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ۳ نفره

 

 

یــزد:

 

هفته ی بعد رسیده بود و من دوباره میخواستم برم تهران

دوستم پیشنهاد داد که با دوست دوست پسرش برم

به عنوان اینکه دوست پسرم هست

 

 

شـــب حرکت-ترمینال:

 

هوا شدیدا سرد شده بود و برف ریز ریز میومد

من یکربع منتظر شفتالو (دوست دوستم) موندم تا برسه به ترمینال

از سرما رو به منجمد شدن بودن

بالاخره پیداش شد

رفتیم سوار بشیم که دوست گرام و چشم پاک راننده ايكيوسان

 جلوی مارو گرفت

و گفت امشب دخترا توی یه اتوبوس و پسرا توی یه اتوبوس دیگه باید باشن

کلی عصبانی شدم و نگام به راننده افتاد

رفتم جلو و گفتم یعنی چی جدا جدا ما بلیط داریم باهم میریمم..!!

بدون کلمه ایی حرف رفت پیش دوستش و ما تونستیم سوار بشیم

 

داخل اتوبوس:

 

ردیف ۶ یا ۷ نشسته بودیم

راننده و نکونام(در آینده آشنا میشید)

(http://www.melonia.blogfa.com/post-164.aspx)  

 و

 یه مشت دختر ته اتوبوس وایستادن به

 حرف زدن

 و

خنده

 و

شوخی

سنگینی نگاه راننده رو کاملا حس میکردم

اتوبوس باید راه میفتاد

 و

 راننده مجبور شد بره پشت فرمون بشینه

نکونام روی پله ی انتهای اتوبوس کنار صندلی ۲۲ نشست

 و

با دختر بغلیش شروع به صحبت کردن کرد

یه دختر چاقالوی بسیار بسیار ضایع

که برای راننده دلبری میکرد ایستاد وسط اتوبوس

 و

 گفت امشب هیشکی نمیخوابه

علی آقا آهنگ میذاره تا صبح میخوایم بترکونیما

(یک ساعت بعد این دختر خوابید)

 

دوست آقاي راننده ايكيوسان

از اونجا كه بسيار مرد شريف و چشم پاكي تشريف داره

از وسط اتوبوس تكون نميخورد

شفتالو گير داده بود

كه كف دستمو ببينه و فالمو بگه

ايكيوسان چشم از من بر نميداشت

مجبور شدم دستمو بدم نگه كنه..

دوست راننده براي جاسوسي رفت جلو

و

چند دقيقه بعد راننده موبايل بدست اومد طرف ما

چشم از من برنميداشت

شفتالو كاملا فهميده بود اوضاع روبه راه نيست..

 

گوشيم زنگ خورد

طبق معمول راننده بود

داد ميزد

شفتالو چپ چپ نيگامون ميكرد

راننده : عـــــــــــــــــــــــــــــــزيز بخدا

اگه دستش بهت دوباره بخوره

قاطي ميكنم

هرجا كه بوديم نگه ميدارم

يقشو ميگيرم

همچين ميزنمش كه...

بعد از اتوبوس پرتش ميكنم بيرون

انقدر داد زد كه اشك تو چشمام جمع شده بود

از  ترس

بعد رفت در گوش نكــونام يه چيزي گفت و رفت..

 رو به شفتالو گفتم من خوابم مياد شرمنده و پشتم و كردم بهش و خوابيدم

 

بعدها فهميدم از نكونام خواسته تا آمار مارو بهش بده

 

مــانيا

 

ادامـــه دارد...

 

 

پيوست:

جهان: عشقمو پس ميگيرم

(شعرش خاطرم نيس)

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

كافــــــــــــــــــــــــــــــــــــه رويال:

 

فصل دوم:

 

تـماس تلفـنــــــــــــــــی

 

 

فکر میکردم با کم محلی به این فرد از رو بره

اما بر خلاف تصورم از رو که نرفت هیچ

تماسها بیشترم شده بود

من بنا به دلایلی نمیتونم به خانواده ام بگم این موضوع رو--> این نکته رو توجه داشته باشید

چندروز بعد دوباره برگشتم دانشگاه

تماس ها همینطور ادامه داشتن

اس ام اس های عاشقانه دیگه بدتر روی مخ من راه میرفتن..

 

۴ روز بعد-یزد-خوابگاه:

 

تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم جواب بدم

اونروز منو دوستم بودیم تو اتاق

 دوستم رفت آشپزخونه تا غذارو آماده کنه

و

من توی راهرو با راننده ی گرامی بحث میکردم

همه ی حرفهاش یادم نیست

من به دروغ بهش گفتم دوست پسر دارم تا شاید ول کنه

اما اوضاع وحشتناک شد

نمیدونم با چه اجازه ایی سر من داد زد

 و

گفت میاد دم دانشگاه میشینه تا دوست منو ببینه و

حسابش رو برسه..

صدای هردومون بالا رفته بود

بهم گفت :

فکر مادر و آبجیم(به قول خودش) باشم که همیشه میان ترمینال و تا سوار نشم نمیرن ازاونجا

گفت انتظارم از دوست پسرم چیه؟!

اگه میخوام باهاش برم پارک یا ناهار بیرون

خودش میاد (راننده) منو میبره بیرون

و

من فقط به درسم فکر کنم..

گفتم اینهمه دختر میان سوار اتوبوس شما میشن چرا به من کلید کردین؟!

گفت: سه ماهی میشه حواسم به تو هست

وقتی میای تو اتوبوس برای خودت میشینی

با کسی حرف نمیزنی

چیزی نمیخوری

با گوشیت حرف نمیزنی

خانومی در کل

مثه اونا آشغال نیستی..

خلاصه کلی حرف زد

دوستم با تعجب اومد پیشم و گفت با کی حرف میزنی؟!

به خودم که اومدم یک ساعتی میشد که داشتم خواهش میکردم بهم زنگ نزنه

اون زمان فکر میکردم اون آخرین تماس این آقا به من باشه

اما..

 

مانیا

 

ادامه دارد..

 

پیوست:

قسمت بعدی تا ساعتی دیگر..

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

كافــــــــــــــــــــــــــــــــــــه رويال:

 

فصل اول:

شـــــــــــــروع آشنايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي

 

 

 

شب قبل از سفر-خوابگاه-یزد:

 

قصه ی من از یه دلتنگی شروع شد

خيلي دلم تنگ شده بود براي تهران

براي خونمون

 تازه متوجه اين جمله كه ميگن :هيچ جا خونه ي خود آدم نميشه ..شده بودم

شب بود

 و

حق خارج شدن از خوابگاه رو نداشتم

فردا هم از صبح تا عصر كلاس داشتم

 و

 وقتي نمي موند كه بليط برم بگيرم

تصميم گرفتم مثله دوستام زنگ بزنم به راننده

 و

بگم يك صندلي تكي برام بذاره كنار

...

فردا شب: 

 

وسايلمو جمع كردم

مجوز خروج از خوابگاه رو گرفتم

 و

 راهي ترمينال شدم

اواخر پاييز بود

 و

 هوا سرد

يادمه مانتوي كوتاه قهوه ايي رنگي تنم بود

 با آرايش كاملا مختصر

با این تیپ و با این اوضاع دلتنگی

فکرشو نمیکردم که..

...

شب-ترمینال:

 

چمدونم رو دادم

به كمك راننده كه بذاره داخل اتوبوس

كه گوشيم زنگ خورد

0913...

کد شماره ایی که زنگ میزد براي يزد بود

برداشتم و اون كسي نبود جز راننده ي گرامي:

من-سلام بفرماييد

اون-سلام خانم پ.. من دقيقا پشت سر شما هستم

خنديد و تماس قطع شد

 متعجب از این حرکت

با اخمي كمرنگ نگاهش كردم

و

 گفتم ببخشيد  صندلي من دقيقا كدومه؟!

با لبخندي مليح صندلي شماره ي يك رو نشونم داد

کمی تا قسمتي عصباني سوار شدم

دلم نمیخواست ازش التماس کنم

که

جام رو تغییر بده

...

داخل اتوبوس:

 

نميدونم چه مدت بودراه افتاده بوديم

 كه

 سر و كله ي كمك راننده پيدا شد

به زور ليوان چايي رو داد دستم

 به راننده نگاه كردم لبخندي کاملا مسخره تحويلم داد

رومو كردم طرف شيشه

و

 با اخم شروع به خوردن چاي كردم

...

 

كمتر از يك ساعت بعد-داخل اتوبوس:

 

ساعتي نگذشته بود كه برام اس ام اس اومد

باز همون شماره ي 0913

به فارسي زده بود:

عزيز آهنگ چي گوش ميدي ؟

يكم براي جواب دست دست كردم

متوجه سنگيني نگاهش از توي آيينه ميشدم

بعد از كلي كلنجار با خودم زدم:

jenabe aghaye n

lotfan khejalat bekeshid...va

خواهش كردم ديگه اس ام اس نده

كه دوباره يك اس ام اس ديگه اومد:

عزيز ميشه مسيج فارسي بدي

نتونستم خودمو كنترل كنم

و

خنديدم

اين از چشمهاي راننده دور نموند

 دوباره خواستم رو تكرار كردم و دوباره اون اس ام اس داد

ديگه جواب ندادم و اخم كردم و به جاده خيره شدم

 

...

يك ساعت بعد-داخل اتوبوس:

 

كمك راننده

(مردي براي تمام فصول-شلوار مشكي-پشت مو دار و هميشه يك آدامس در دهان)

بعدها با او بيشتر آشنا ميشيد

 دوباره با ليوان چاي اومد پيشم

 ايندفعه گفتم:من از شما چايي خواستم كه هر لحظه چايي مياري نميخوام برو) با ولوم ۱۰۰ بخونيد)

گفت آخه ع.. گفت

گفتم ايشون واسه خودشون حتما خواستن

لطف كن برو..

و رفت

...

۵ دقيقه بعد:

 

باز اس ام اس اومد كلافه شده بودم كاملا

باز كمك راننده اومد سراغم

 ايندفعه با ليواني پر از تخمه و يه آدامس خرسي

دقيقا نقطه ضغف من..آدامس خرســــــــــــــــــــــــــــــــــــي

كاملا حواسم پرت اون آدامس بود

و همينطور

اس ام اس هاي عاشقانه پشت هم ميومدن

ترس.. انزجار..عصبانيت.. تمام حس هاي اونوقع در من بودن

به دوستم اس ام اس دادم كه اينطوري شده چكار كنم؟!

گفت تا صبح خودت رو بزن به  خواب ول ميكنه

هوا سرد شده بود

صداي آهنگ جهان ميومد

با خواننده تكرار ميكرد راننده:

امشبم مثه هميشه محشري...

پاهامو جمع كردم تو شيكمم

مچاله شدم تو صندلي و به زور

چشمامو بستم

به راننده فكر ميكردم

قد بلند

چاق

حدودا ۳۱-۳۲ ساله

موهاي فر كه موهاي سفيد مابينشون كاملا ديگه به چشم ميخوره

چشم هاي سبز

دست هاي گنده

كت و شلوار جين

يقه ي باز..

سرم گيج رفت

چشمامو سفت تر روي هم فشار دادم

...

يكربع بعد-داخل اتوبوس:

 

يه چيزي افتاد روم از ترس پاشدم

همه خواب بودن

 راننده بالاسرم وايستاده بود

و كت جينش رو انداخته بود روي من

با تعجب

و

 ترس نگاهش كردم

گفت سرده سرما ميخوري بذار روت باشه

گفتم پس خودتون

گفت غمت نباشه عزيز

و پليور سرمه ايي رو از كيفش دراورد و پوشيد

و

از اتوبوس پياده شد..

 

...

تا صبح بوي سيگارش زير دماغم بود

و ليوان هاي چاي پي در پي دستم

 

من بودم

جاده ايي بي پايان

گوشيه خاموشم

و

نگاه هاي هوس باز راننده

 

 

ادامــــه دارد..

 

 

مانيا

 

 پيوست:

آهنگ كافه رويــال قسمت اول:

 

امشبم مثله هميشه محشري

هنوزم

با يك نگاه دل ميبري..

هنوزم

با يك نگات دل ميبري

لالاي لالاي لالا لاي لالاي لاي لاي

ديرين ديرين دين دين دالام دووم

دستهارو بدين به همديگه پاشين برقصين  آره

وقت عاشق شدنه هرجا كه هستين..

 

امشبم مثله هميشه محشري

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |