تبليغاتX
توله سگ سیبیل دار





















توله سگ سیبیل دار

یادداشتهای متفرقه

 

روزها

هفته ها

ماه ها

سال ها

گذشتند

هیچ چیز عوض نشد

غــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیر از من

 

 

 

مانیا

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

نور از مابین پرده میفته رو صورتم

میفهمم  که صبح شده

و

تمام آن لحظات سرشار از خوبی

خوابی بیش نبوده(آدمی را در عالم خاکی نمی اید بدست عالمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی)

دوباره

من می مانم و بــــــــــــــغض

 

مانیــــا

 

 

فـــــــــــرصت

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 

 

 آخر قصه ی ما

حالا من اینجا

و

تو زیر خاک

 

 

مانیا

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

زل زد به صفحه ی مانیتور

منتظر جواب بود

و

من آهسته تایپ کردم: دروغگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

 

مانیا

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

کـــــــــــافه رویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال

 

 

فـــصل نهم:چند خاطره

 

 

۱:

زمستون بود

فنادو خواب بود

راننده اس ام اس داد:

عزیز کمک ندارم واسم آب بیار

جواب دادم :

اشتباه گرفتیدا!!

بعد از یکربع پلیس راه وایستادیم

راننده اومد که آب بخوره

خودم رو زدم به خواب

که آب رو خالی کرد روم

پریدم

لبخند زد و رفت

من هاج و واج موندم

و

فنادو همچنان خواب

 

...

۲:

 

یه شب راننده گرام نبود

و بجاش چشم پاک رانندگی میکرد

راننده نگران زنگ میزد:

که چشم پاک

 اذیتت که نکرده(اعــــتماد رو)

منم میگفتم نه!

اواسط راه چشم پاک اومد طرفم گفت:

چیزی میخوای برات بگیرم؟!

گفتم نه ممنون

زنگ زد راننده

گفت علی این هیچی نمیخوره من چیکار کنم..

۵دقیقه بعد

اس ام اس اومد برام که : مرســـــی عزیز

 

...

 

۳:

 

یک شب بخاطر لجبازی با راننده سوار اتوبوسی که بلیط داشتم شدم

ماهور حالش بد بود و با هواپیما رفته بود تهران

فنادو هم صبح اونروز با قطار

و

من مونده بودم و ۲تا بلیط

چون شیرینی همراهم بود تصمیم گرفتم بلیط رو پس ندم

اومدم ساکم رو بدم کمک راننده که داش پوری رو دیدم

بر اثر یه سری جریانات در مورد شفتالو

داش پوری باهام خوب نبود دیگه

بهش سلام کردم

از تو عینک نگاهی بهم کرد و گفت سلام

سوار اتوبوس شدیم

راننده یه مرد و کمک راننده ی فوق العاده مهربون بودن

میبد که رسیدیم داش پوری رفت پایین و با دوتا پفک برگشت بالا

گفتم نمیخورم

گفت بخور لوس نشو

و رفت

پفک رو که خورد خوابید

نصفه شب حس کردم

پسر پشتیم دستش و داره از کنار صندلی میاره جلو

من خوابیده بودم

پاشدم خودمو جمع و جور کردم

داشتم سکته میکردم

اس ام اس زدم به راننده که جریان اینه

زنگ زد دعوا که چرا نیومدی ماشین خودم

الان میای گفتم نه

گفت پس میام حال یارو رو میگیرم

گفتم دعوا نه اما لطفا یه کاری بکنید

و

زنگ زد کمک راننده

کمک راننده چند بار اومده چک کرد

و بهم گفت مشکلی پیش اومد بگین میام حل میکنم..

کاشان که رسیدیم راننده گرامی اومد تو ماشین

پسر پشتیم خوابش برده بود

گفت مشکلی نیس؟

گفتم نه

اما تا صبح چشم رو هم نذاشتم..

 

وقتی رسیدیم از داش پوریتشکر کردم سال نورو تبریک گفتم و رفتم خونه

 

 

 

مانیا

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |