تبليغاتX
توله سگ سیبیل دار





















توله سگ سیبیل دار

یادداشتهای متفرقه

 

کافه رویــــــــــــــــــــــــــــــــــال

فصل دوازدهم:اسکلت من ماهور و دیگر هیچ

 

 

یزد-بهار ۸۸:

 

اسکلت شیکم دار تصمیم گرفت در سفر رفت و برگشت به تهران

من و ماهور رو همراهی کنه

و ما خوشحال از این قضیه بودیم

ما بلیط رو گرفته بودیم که بداخلاق به علت دعوا با دوست دختر گرامیش !! گفت شاید من هم بیام

اسکلت ش.د گفت زنگ بزن راننده بگو یکی دیگه هم میخوایم!!

شدیدا حرص میخوردم که مجبورم واسه بداخلاق چنین کاری کنم!!

از تلفن خونه ی اسکلت زنگ زدیم به راننده

اول خیلی جدی سلام کرد تا من سلام کردم گفت به به عزیز خانوم

جلوی اسکلت کلی خجالت کشیدم و گفتم بلیط میخوام

گفت عزیز جا نیست خودمم امشب راننده نیستم

و بعد گفت با دوست پسرتون میرید تهران؟!

گفت اگه راستشو بگی برات جا میذارما..

با دودلی نگاهی به اسکلت ش.د کردم گفت بگو آره..

گفتم بله!

گفت به به..!! حواست جمع باشه ها خبرا به من میرسه...

و رفت دنبال یک بلیط

که بداخلاق زنگ زد و گفت نمیام

واقعا اون لحظه از حرص ترکیدم

و مجبور شدم دوباره به راننده زنگ بزنم

بگم که بلیط نمیخوایم

 

یزد-ساندویچ فروشی:

داشتم با موبایلم صحبت میکردم

و ماهور تو مغازه ی ساندویچ فروشی..

که دیدم دوست بی اعصاب از مغازه اومد بیرون

و ماهور بهش اشاره میکنه!!

گفتم سلام خوبی؟!

گفت به به دیگه تحویل نمیگیرین .

گفتم بی اعصاب چطوره؟!

گفت خوبه اتفاقا اومده بود یزد حالام بردمش ترمینال داره میره تهران

با این حرف احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده

کافی بود بی اعصاب اسکلت رو میدید و بهم میگفت آفرین خوب شروع کردی!!!

با دوست بی اعصاب خداحافظی کردیم و رفتیم ترمینال

 

ترمینال:

اسکلت شیکم دار اونشب به خاطر من اون پیرهن مشکیش رو پوشیده بود

و من کلی ذوق کردم.. همه سوار اتوبوس شدیم

 

یزد - داخل اتوبوس:

 

کمک راننده وقتی کارمون داشت روبه ماهور با ما حرف میزد

و منو اسکلت میخندیدم و ماهور حرص میخورد

ما سه صندلی ته اتوبوس رو گرفته بودیم

و به علت شلوغی دو نفر هم جای خواب راننده ته اتوبوس خوابیدن!

صندلی ۱و۲ دوتا دختر خیلی بزرگتر و ... نشسته بودن

اسکلت گفت اینارو میبینی؟!

ما جریان داشتیم با اینا کلی..!! بد اخلاق از یکیشون خوشش میاد !

و من هاج و واج به اون دو دختر نگاه میکردم که متولد ۶۱ -۶۲ بهشون میخورد باشن

و به بداخلاق که ۶۷  بود!

اسکلت اس ام اس داد به بداخلاق

و

بداخلاق گفت یه طور شمارمو بهش بده!

 

داخل اتوبوس:

 

به پلیس راه که رسیدیم

یهو دیدم راننده و چشم پاک سوار اتوبوس شدن

راننده تا مارو دید اومد ته اتوبوس

دست اسکلت رو سفت گرفته بودم

هر لحظه منتظر یه دعوای دیگه بودم

راننده لبخندی زد و رفت..

و اسکلت رفت پایین تا سیگار بکشه

که راننده زنگ زد:

گفت این بچه سوسول نمیتونست یه چند ساعت سیگار نکشه

(حالا نکه خود راننده یه پاکت نمیکشه تو ۸ساعت)!!

بعد گفت عزیز این بود دوست پسرتون..

و هرهرخندید

از اونور چشم پاک گفت خیلی زشته دوست پسرت و...

کلی متلک بارم کردن و قطع کردم!

 

اواسط راه-داخل اتوبوس:

 

ماهور به ما نگاه میکرد

و

من سعی میکردم بخوابم

شدیدا ته اتوبوس گرم بود و ماهور حاضر نبود بره به راننده بگه کولر رو روشن کنه

اسکلت فوتم میکرد

اما واقعا گرم شده بود!!

خودم پاشدم رفتم به راننده گفتم : آقا اون عقب خیلی گرمه میشه کولر رو روشن کنید

باشه ایی گفت و رفتم نشستم

تا نشستم اس ام اس اومد از راننده ی گرام:

که گرمتون شده عزیز...!!!

ماشالله بی بی سی بود راننده ی ایندفع ایی..

 

ترمینال تهران:

اسکلت رفت تا شماره ی بداخلاق رو به اون دختر بده و یا حداقل شماره ی اون دختر رو بگیره !

که دختر ه گفت اگه برای خودت میخوای شمارمو میدم..!!

خوبه دیده بود اسکلت همراه منه!!

اسکلتم گفت نه مرسی

و

همه رفتیم خونه!!

 

مانیا

 

ادامه دارد..

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

دستش رو آروم تو دستم میگیرم

دستم رو فشار میده

در جواب

لبخندی تحویلش میدم

 

 

 

مانـــــــــــــیا

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

من بر این باورم که

گر امروز

روز سیاهی است برایم

فردا طلایی ترین روز خدا خواهد بود دگر بار برایم..

 

مانیا

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

خداحافظی که میکنی

میروی

بی آنکه به پشت سر نگاه کنی

تنها میشوم

و به گمشدنت مابین جمعیت

نگاه میکنم

 

 

مانیا

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |