تبليغاتX
توله سگ سیبیل دار





















توله سگ سیبیل دار

یادداشتهای متفرقه

 

۶ ساعت و ۲۰ دقیقه دیگـــه..

 

نفهمید دنیـــــــــــام اونــه  نمیخواست پیشم بمونه

از یاد برد اون همه خاطرات رو..

بهش گفتم بامن بمون اما ترکم کرد آسون

از یاد برد اون همه خاطرات رو..

هنوز میگم دوست دارم

 

مــانیا

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

 محمود د.آ

وقتی از کنارم رد شد

متوجه لبخند روی صورتم نشد

مثله همیشه در خودش بود

بی اعتنا از کنارم رد شد

همیشه تحسینش کردم و خواهم کرد

چند دقیقه بعد

از پشت شیشه مغازه ی ... محو تماشاش شدم

تنها پشت میز نشسته بود

و

همبرگر میخورد

بدون اینکه با غذاش بازی کنه

وقتی از مغازه بیرون اومد

 نگاهی به سمت راست خیابون کرد

و

با احتیاط خاص خودش

از خیابون رد شد

بی اعتنا به من

لبخند روی لبهام خشک شد

 

مانیا

 

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

i'm still here


all that's left of yesterday I used to think.I had the answers to everything
But now I know.Life doesn't always go my way yeah.Come To Me Come To Me .My Body's Longing To Hold You So Bad It Hurts Inside
I've Been Waiting For You All Of My Life.Before I Start Going Crazy Run To Me Run To Me

Cause I'm Dying

مانــــــــیا

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

ادامه:

 

داداش چشم پاک و راننده ی سوخته(چون دوتا دستش مثه دست سوخته ها باند پیچی شده بود) سوار اتویوس شدن

داداش چشم پاک تا کاشان قرار بود رانندگی کنه!

من هم اجبارا صندلی ۱ نشسته بودم و وقتی رانندگی برادر چشم پاک رو میدیدم

نزدیک به سکته کردن میشدم

و به جای اون من ترمز میگرفتم با پامْ

برادر چشم پاک از آیینه نگاهی بهم انداخت و به راننده ی سوخته گفت یه فیلم بذار مسافر ها حوصلشون سر رفته!!

و سوخته بدو بدو فیلم مارال رو گذاشت!

همین جا جاداره دعا کنم که سوخته رو اخراج نکنن!! چون واقعا مرد خوبی بود!

به اردکان که رسیدیم دوست دختر پسره ۴چشمی سوار شد و صندلی ۱ نشست

و ۴چشمی هم بغل دست راننده ها!

دوست دختر کاملا معلوم بود عصبانیه و ۴چشمی هرکاری برای آشتی میکرد..

اما دختره گرفت خوابید

و ۴ چشمی مجبور بود تا صبح بخاطر رفت و آمد ها بیدار بمونه!

سوخته خیلی ناراحت بود نمیدونم چرا؟!

اما بنظرم یه غمی تو چهرش بود!

تنها راننده ایی که نماز صبح برای مسافراش ایستاد

آهنگ با صدای کم گوش داد

و مودب و چشم پاک بود!

بین خواب و بیداری بودم که برادر چشم پاک پیاده شد!

اونشب واقعا خسته بودم

و از شدت سرما به خودم ميپيچيدم

و به همين خاطر سعي ميكردم بخوابم تا زودتر برسم تهران

و..

ادامه دارد

مانیا

 

+:

نه حال روحيم

نه حال جسميم

هيچكدوم خوب نيست..!!

نميتونم بنويسم

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) |

 

کافه رویــــــــــــــال

فصل چهاردهم :کــــــــــــمبود صندلی

 

زنگ زدم بلیط رزرو کردم و به همین خاطر مجبور شدم قبل از ساعت ۸ از خوابگاه بیرون برم!

اتوبوس ساعت ۹:۱۵ حرکت داشت و من ساعت ۸ ترمینال بودم

روی نیمکتی نشستم

یک پسر (آقا تقریبا) کنار دستم نشسته بود که سرما خورده بود و مدام سرفه میکرد

هوا سرد بود منم مانتو نازکی که آستین هاش تا آرنجم هست رو پوشیده بودم

و اطمینان داشتم که با این وضع حاکم سرما رو میخورم!

ساعت ۸:۴۵

برادر چشم پاک که در هیکل و مرام شهره ی ... :)) هستند سروکلش پیدا شد!

رفتم جلو گفتم سلام من خانوم .. هستم زنگ زده بودم آقای ... و صندلی رزرو کرده بودم

گفت بفرمایید صندلی تکی ۱

گفتم نمیشه صندلی ۱۰ باشه؟!گفت چراکه نه.. اگه آقا بود برات خالی میکنمش

تشکری کردم و سوار شدم

به جز من یک دختر و دوست پسرش(که فقط همراهیش میکرد)

و یک پسر که دوست دخترش اردکان سوار میشد و .. هم صندلی  رزرو کرده بودن !

آقای بلیطی معتاد سوار اتوبوس شد و من گفتم میشه صندلی ۱۰ باشم؟!

گفت شانستون امشب همه تک صندلی ها خانوم هستن!

من هم نشستم تک صندلی ۱

بغل دستم دختر ه نشست

نیگاش کردم اصلا خوشگل نبود یک صندل پاشنه بلندی هم پوشیده بود

واسه تو راه من نمیدونم چی فکر کرده با خودش که اینظور تیپ زده بود!

دوست پــــــــــــــــــــــــــسرش

انقدر خوب بود تیپ و قیافش که حد نداشت!

اون پسر که برای خودش و دوست دخترش بلیط گرفته بود و برادر چشم پاک سوار اتوبوس شدن

که پسر با دیدن بغل دستی من چشماش ۴تا شد و روبه راننده گفت پس جای ما چی میشه؟!

راننده نگاهی عاقل.. انداخت و گفت امشب راننده کمک  نداره تو میشینی پیش راننده دوستتم پیش این خانوم

که پسره دعوا دعوا که این چه وضعشه

راننده هم گفت تو به برادر من گفته بودی یک صندلی و ..!!

کلی درگیر بازی شد طبق معمول!

آخر سر هم مجبور شد قبول کنه

پسر بغل دستم اومد از دوست دخترش خداحافظی کنه

منم حسابی گوشهام رو تــــــــیز کرده بودم که دیدم خدای من!!

پسر چقدر لهجه داره نمیدونم لهجش کجایی ام بود فقط موندم!!

روم رو کردم به شیشه و..!!

 

این داستان به علت تماشای فوتبال در همینجا قطع میشود ..

اما ادامه دارد..

 

 

مانیا

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |

 

کـــــــــــــــــافه رویال

فصل سیزدهم: شـــــروعی دوباره

 

حالم گرفته بود چون نه ماهور بود نه مامان اردک

فنادو هم چون شهرری قبولیده بود دیگه با من همسفر نمیشد..!!

ساعت ۱۰:۱۵

مردی رو دیدم که به اتوبوس سبز رنگ رویال تکیه داده با دودلی نگاهش کردم

مامان پرسید شما راننده ایی؟!

با لبخندی کج و مسخره گفت بلــــــــه!!

مامانم گفت حتما جدیدین آخه ما تا به حال شمارو ندیدیم..

مرد دستاش رو به هم گره کرد و با حالتی که انگار مالک اتوبوس ۲۰۰ میلیونی هست گفت نه خیلی

وقته هستم!!

مامان چشم غره(؟؟) ایی بهش رفت و من سوار شدم

طبق معمول صندلی تکی مخصوص خودم رو نشستم!

صندلی بغلی ام زنی حدودا ۳۵ ساله نشسته بود..که دوتا پسر ازش خواهش کردن رو صندلی تکی شماره ی ۱ بشینه تا بتونن کنار هم بشینن

زن هم باشه ایی گفت و رفت جلو!

یکی از پسرها که مثه چوب کبریت بود و شلوار داشت از پاش میفتاد شروع کرد به خالی بستن و مخ منو بغل دستیشو خوردن

از سفرهای خارجش و از کل کل سر هیکل مناسبش(=)))

عوارضی قم بودیم فکر کنم که به راننده گفتن مدارکتو بده!

راننده گفت باشه برم جلو میارمشون

مرد باشه ایی گفت

راننده جدید پاش رو گذاشت رو گاز و پیچوند

پلیس راه کاشان حدود ۱ ساعتی معطل شدیم

و بعد با تعجب دیدم راننده عوض شد

یک مرد سیبیلوی جدید!!

بین خواب و بیداری بودم

که به اردکان رسیدیم

یک ساعتی هم اونجا وایستادیم..!!

بغل دستی ام بیدار شده بود

و من متوجه نگاه های خیره اش میشدم و مجبور بودم با اخم به بیرون نگاه کنم!!

باز راننده عوض شد

و اینبار چشم پاک رانندگی کرد

کبریت هم بیدار شده بود

و برای دوستش ایندفعه راجع به ماشین داشت پز میداد

حسابی مسافرها شاکی شده بودن

چون حدود دوساعت و نیم تاخیر داشتیم

وقتی رسیدیم ترمینال منتظر شدم بغل دستی هام اول پیاده بشن

کبریت پاشد که دوستش اشاره ایی کرد و گفت وایسا که..

زود پاشدم از جام

کبریت گفت اا این که رفت!

منتظر چمدون شدم که راننده تاکسی خودش رو برای کمک به من رسوند و در مقابل چشم کبریت و دوستش سوار ماشین شدم و رفتم..

 

این ماجرا ادامه دارد..

مانیا

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعتتوسط ملودی و مانیا(ملونیا) | |